خب. پروژه استقلالم با شکست مواجه شد و من مجبور شدم بالش و پتوم رو بزنم زیر بغلم و باز بیام بالا بخوابم.

دیروز ۷ صبح بیدار شدم و بعد حدود ۹ ساعت کار کردم؛ کاش خوابم ببره😭 برای فردا واقعا باید انرژی داشته باشم😭

تابستون پارسال یکی از اطرافیانم، بدترین کاری که می‌تونست باهام بکنه رو کرد. (انقدر مست خوابم که توان تعریفش رو ندارم الان. شاید بعدا گفتم.) خلاصه من اولش هی انکار می‌کردم که نه بابا، عمرا فلانی این کار رو بکنه، اون آدم خوبیه، اون منو دوست داره و... بعد کم‌کم از سادگی احمقانه‌م دست برداشتم، چشمام رو باز کردم و کامل متوجه قضیه شدم. وای. خیلی روزای بدی بود. خیلی خیلی خیلی دلم رو شکست و تا چند ماه یادش که می‌افتادم ناخودآگاه چشمام پر اشک می‌شد.

حالا این خانم بعد از حدود هشت ماه پیام داده که من رو ببخش! با خوندن پیامش تو دلم گفتم باشه عزیزم. چی بهتر از اعصاب و روان من احمق که بیای و دوباره روش قدم بزنی؟! هر چند معذرت‌خواهیش یه جوری بود که انگاری فقط می‌خواست عذاب‌وجدان خودش رو کم کنه اما حتی اگه واقعی هم بود و یه تلاشی برای بخشیده‌شدن انجام می‌داد، نه خودش و نه معذرت‌خواهیش دیگه هیچ ارزشی برام نداشت.

اونقدر درگیری دارم که واقعا حال کینه به دل گرفتن و ناراحت بودن ازش رو ندارم. حس می‌کنم ناراحتی‌هایی که از بقیه به دل می‌گیرم روحم رو سنگین‌تر می‌کنه و روحم الان خودش به اندازه کافی سنگین هست!!!! وقتی اینجوری انقدر عمیق از کسی ناراحت می‌شم و به تهش می‌رسه، یهو تو یه لحظه از چشمم میوفته و تو همون لحظه اون آدم برام تموم می‌شه! البته تا حالا این اتفاق دو بار بیشتر برام نیوفتاده اما حس بعدش عالیه؛ آزادِ آزادِ آزادی! دیگه مشکلی که با اون آدم داشتی رو صد بار تو ذهنت مرور نمی‌کنی و همه‌چیز اون آدم، حتی اشتباهاتش، برات تموم شده و خب چی از این بهتر؟

+ سال ۱۴۰۲ زندگیم جشنواره بود🎀🍌🧿

+ بی‌وقفه دارم توی وبم چس‌ناله می‌کنم من ورژن خوشحال خودم رو بیشتر دوست دارم. فردا میام و از اتفاقات خوب ۱۴۰۲ می‌گم؛ مثلا اولین مواجه‌م با دماوند عزیزم...

+ صعود نکردما، فعلا تنها چیزیه که روشنم می‌دارد و باید این انگیزه رو تو خودم نگه دارم؛ چون از من فقط همین باقی مونده!

+ از وقتی اومدیم اینجا من فقط وقتی که کرونا گرفتم توی اتاق خودم خوابیدم؛ از امشب تصمیم گرفتم مستقل شم و دیگه وسط پذیرایی نخوابم. در نتیجه اومدم توی اتاق خودم اما یکم ترسیدم و فکر کنم خوابمم پرید :|

شبا سعی می‌کنم تا جایی که می‌شه دیر برسم خونه؛ با وجود اینکه از خستگی در حال پاره شدنم و اگه چشمام رو ببندم می‌تونم وسط خیابون بخوابم، اما باز پیاده بر می‌گردم. تو راه برگشت هیچ کدوم از فروشگاه‌هایی که سر راهم هست رو از دست نمی‌دم و برای اینکه وقت بگذره الکی می‌رم داخلشون و می‌گردم؛ امشب توی افق با دقت تمام خیره شده بودم به قفسه کنسروها و یه جوری وانمود می‌کردم که انگاری خیلی برام مهمه که روی کنسروها چی نوشته شده!

شبیه ولگردها شدم؛ از خونه‌مون فراری‌ام و واقعا دلم نمی‌خواد توش باشم. من قبلا اینجا آرامش داشتم اما الان ندارم. نمی‌دونی برای سرپا نگه‌داشتن خودم چقدر دارم تلاش می‌کنم. حال‌وروزم مثل یه بچه تخس کوچیکه که کتک خورده اما لباش رو محکم روی هم نگه‌ داشته و ناخوناش رو کف دستش فشار می‌ده تا نزنه زیر گریه. منم با چنگ‌ودندون خودم رو نگه داشتم؛ فقط یه ذره دیگه تا فروپاشی کامل فاصله دارم؛ احساس می‌کنم سلول به سلول پوست تنم به زور کنار هم وایستادن. احساس می‌کنم اگه یکم دیگه بهم فشار بیاد متلاشی می‌شم و دیگه هیچی ازم باقی نمی‌مونه! می‌فهمی چی می‌گم؟

کاش یه آدم قوی، حامی و قابل‌اعتماد توی زندگیم داشتم. کسی که جلوش مجبور نبودم خودم رو حفظ کنم. کسی که بهم جرات شکسته‌شدن می‌داد. اون وقت من با خیال راحت می‌تونستم بشکنم و هزار تیکه بشم. مهم نیست. چون می‌دونستم اون آدم تکیه‌گاه منه و می‌تونه تیکه‌های خردشده وجودم رو سر هم کنه. دلم می‌خواست کسی بود که می‌زد پشتم؛ توی چشمام نگاه می‌کرد و می‌گفت بسپرش به من یا حداقل می‌گفت بیا با هم همه‌چیز رو حل کنیم! دلم آرامش و بی‌خیالی می‌خواد. مثل وقت‌هایی که روی آب دراز کشیدی و جز احساس سبکی، هیچ حس دیگه‌ای نداری...

خدایا! لطفا آرامش رو به من، خونواده‌م و همه اطرافیانم برگردون. رلستی چقدر بده که دیگه نمی‌تونم مثل سابق باهات دوست باشم و ازت چیزی بخوام‌. تو منو از خودت ناامید کردی... منی که توی کل زندگیم تنها پناهم تو بودی... چطور می‌تونم دوباره چیزی ازت بخوام؟!

کلیک

خودمو دوست دارم چون...

امروز تصمیم دارم با جهان در صلح باشم و ببینم اونم می‌تونه با من از در صلح و دوستی وارد شه یا باز دلش می‌خواد انگشت وسطش رو بهم نشون بده (جهان اگه این جا رو می‌خونی خواهش می‌کنم دستات رو بکن توی جیبت و هیچ‌کدوم از انگشتات رو بهم نشون نده، حداقل امروز!)

تصمیم دومم اینه که کلی از این جینگولی‌جات‌ها، از اینا وارد پستم کنم و همین جا به یاد کاربر همیشگی و نامیرا و ول‌نکن بلاگفا یعنی دنیا غلامی، یه دونه از اینا هم براتون بذارم

تصمیم سومم اینه که چالش ارغوان کچلم رو اجرا کنم اون وقتا که بلاگفا توی دوران اوج خودش بود، از این چالشا زیاد اجرا می‌شد؛ همیشه دلم می‌خواست یکی هم من رو دعوت کنه اما هیشکی بهم وقعی نمی‎‌نهاد تا اینکه بعد از سال‌ها، ارغوان من رو به آرزوم رسوند خب؛ ماجرا از این قراره که من باید با حداقل 10 تا از ویژگی‌های خوبم ادامه این جمله رو کامل کنم: من خودم رو دوست دارم چون... . از دیشب دارم فکر می‌کنم یعنی من چه ویژگی‌های خوبی دارم و اینکه آیا اصلا من خودم رو دوست دارم؟ اگه بدونین چقدر فسفر سوزوندم تا بتونم همین چند تا ویژگی رو تو وجودم پیدا کنم (یه احساس عجیبی دارم، آخه من همیشه با خودم توی جنگم و الان به نظرم خیلی عجیبه که باید هندونه بذارم زیر بغل خودم) خب دیگه؛ خل‌بازی بسه! من این جمله رو تکمیل می‌کنم اما خواهش می‌کنم شما زیاد جدیش نگیرید

من خودم رو دوست دارم چون...

  1. یه ارتباط قشنگ و عمیق با طبیعت دارم؛ سعی می‌کنم حواسم حتی به ریزترین جزییات هم باشه. این روزا طبیعت تبدیل به بهترین دوستم شده و وقتایی که با طبیعت در ارتباطم واقعا خودمم و اون ورژن پاک و آروم خودم رو خیلی دوست دارم
  2. اهل سیاست و زرنگ‌بازی و دو رویی نیستم. وای متنفرم از این رفتار و خیلی آسیب دیدم ازش. شاید خیلی ویژگی‌های بدی داشته باشم اما هیچ‌وقت موذی نبودم و سعی کردم با آدما مثل آدم رفتار کنم نه با سیاست!
  3. جنگجوام؛ وقتی ببینم یه چیزی رو واقعا می‌خوام 100 خودم رو می‌ذارم تا بهش برسم. دوست دارم برای خواسته‌هایی که دارم خودم زحمت بکشم و به دستشون بیارم و از هیچ‌کس حتی خونواده‌م هیچ توقعی ندارم.
  4. عاشـــــــــــــــــــــــــــق کتابم و سعی می‌کنم تا جایی که می‌تونم کتاب بخونم.
  5. به گوشی و شبکه‌های اجتماعی هیچ وابستگی‌ای ندارم. خصوصا تو این چند ماه یه جورایی کلا از زندگیم حذف شدن و حس می‌کنم وقتایی که گوشی پیشم نیست دختر آزادتر و خوشحال‌تریم. هر چند گاهی خیلی از دنیا عقبم و نصف شوخیا و حرفای بقیه رو نمی‌گیرم؛ اما واقعا ارزشش رو داره!
  6. قبلا آدم سرخوشی بودم، زیاد می‌خندیدم و سعی می‌کردم بقیه رو هم زیاد بخندونم؛ الان فعلا احساس می‌کنم زیر فشار زندگی دارم زایمان می‌کنم نی‌نی که به دنیا بیاد، باز نیش باز خودم رو به جهانیان نشان خواهم داد
  7. اگه کوچیک‌ترین نکته مثبتی رو تو وجود بقیه ببینم، حتما جوری که حالت چاپلوسی نداشته باشه سعی می‌کنم بهشون بگم.خودم چند باری از این تعریفای کوچولو موچولو از دیگران گرفتم و با یه جمله خیلی ساده کل روزم ساخته شده، پس چرا من این کار رو برای بقیه انجام ندم؟

خب دیگه! برای بقیه‌ش چیزی به ذهنم نمی‌رسه احساس عجیبی دارم من خیلی دوست دارم شما رو هم دعوت کنم که این چالش رو اجرا کنین، اما اسم نمی‌برم که یه وقت معذب نشین خوشگلای من بنابراین اگر دوست داشتین این چالش رو شما هم اجرا کنین یا توی کامنت 10 تا ویژگی مثبتتون رو بنویسین ای وای، دیگه نمی‌دونم چی بگم و الان خودم دارم معذب می‌شم
همین‌ دیگه

من برم

وقتی اول دبیرستان بودم، به دوره‌ای خیلی اضطراب داشتم و کلا حالم خوب نبود. اون موقع مامان کمکم کرد و بعد از کلی تحقیق یه روانشناس خوب برام پیدا کرد. هفته‌های اول با هم می‌رفتیم و مامان منتظرم می‌نشست تا مشاوره‌م تموم شه و با هم برگردیم خونه. بعد دیگه خودم تنها می‌رفتم و کم‌کم حالم عالی شد. اون موقع‌ها احساس می‌کردم درونم یه جنگله که زمستون سختش رو گذرونده و حالا داره سبزِ سبزِ سبز می‌شه. قبل از جلسه آخرم یه سفر خوب ده روزه هم رفتیم و وقتی برگشتم با یه حال خوب رفتم پیش مشاوره‌‌م، براش سوغاتی بردم، مثل همیشه با هم حرف زدیم و من با احساس سبکی از مطبش اومدم بیرون.

حال این روزام نمی‌دونم بدتر از اون موقع هست یا نه. چون اون موقع هم خیلی درد کشیدم. الان هم با چیزای متنوع‌تری سرگمم و از جهت‌های مختلفی دهنم داره سرویس می‌شه! علاوه‌بر رفتن دایی که بدجوری من رو بهم ریخت، مشکلات دیگه‌ای هم هست که من نه توی به وجود اومدنش نقش داشتم و نه می‌تونم حلش کنم؛ اما بار روانیش خیلی خیلی خیلی برام زیاده. جوری که مدام تپش قلب دارم و عمیقا و از ته دل ناراحتم و دلم می‌سوزه...

دیشب وقتی داشتن اذان صبح رو می‌گفتن تازه خوابم برد؛ زمان خوابم رسیده به سه چهار ساعت در طول شبانه‌روز. اونم خوابایی که پر از کابوسه و هر بار وقتی حس می‌کنم قلبم داره استخونای سینه‌م رو می‌شکنه از خواب می‌پرم. از این آشفتگی، از این خستگی، از این بی‌خوابی خسته‌ام! امروز به محض اینکه بیدار شدم گوشیم رو برداشتم و شماره مطب آقای روانشناس رو پیدا کردم. منشی‌شون گفتن آقای دکتر مراجع جدید قبول نمی‌کنن. یکم باهاشون صحبت کردم و گفتن 10 دقیقه دیگه تماس بگیرم. همین ده دقیقه کافی بود که باز بترسم و به بهونه‌های الکی خودم رو منصرف کنم. هزینه‌ش خیلی زیاده! می‌خوای بری چی بگی؟ توان تعریف‌کردن همه ماجراها رو داری؟ اون فقط شاید بتونه مشکلات روان تو رو حل کنه، نمی‌تونه برای بقیه مشکلات زندگیت که کاری بکنه!

نمی‌دونم چیکار کنم. تو باتلاق گیر کردم و دارم ذره‌ذره پایین کشیده می‌شم. دلم زندگی آرومی که قبلا داشتیم رو می‌خواد. وقتی حال همه‌مون خوب بود. رفتن به جلسات مشاوره می‌تونه روزای خوب منو بهم برگردونه یا یه زندگی آروم برام بسازه با وجود همه مشکلاتی که هست؟

امروز می‌دونستم قراره چه شکلی باشه و به‌ خاطر همین از ۴ صبح بیدارم و از استرس به خودم می‌پیچم. کلی گریه کردم. کلی حرص خوردم و خیلی خیلی بیشتر از ظرفیتم تحمل کردم. طبق معمول سمت چپ بدنم به‌شدت درد گرفته و این بار دارم درد گردن رو هم تجربه می‌کنم...

یه عادت دردناکی رو تو این یه سال پیدا کردم و اونم اینه که آخر شبا میام تو اتاقم و هر چیزی که باعث ناراحتیم شده رو می‌نویسم و پابه‌پای نوشته‌هام اشک می‌ریزم. بعد که حس کردم دیگه واقعا خالی شدم همه رو پاره می‌کنم و می‌ریزم دور. بعدش حالم واقعا بهتر می‌شه اما خب موقع نوشتنش خیلی اذیت می‌شم. انگار توانایی روبه‌رو شدن با غمام، نقطه‌ضعفام و بقیه مشکلاتم رو ندارم؛ اما خب خودم رو مجبور می‌کنم که بنویسم و هر چیزی که اتفاق افتاده رو بپذیرم.

امشب که کلی نوشتم و پاره کردم، این یه قسمت از کاغذ از دست من و غرغرام در امان مونده بود. منم شروع کردم به نقاشی‌کشیدن و شد این افتضاحی که می‌بینید

بچه که بودیم با خاله‌م همیشه نقاشیای این شکلی می‌کشیدیم و همه توضیحاتش رو ریز ریز کنارش می‌نوشتیم. خاله‌م هم توی نویسندگی پیشرفت کرد و هم نقاشی؛ منم دیگه به نویسنده‌شدنم هیچ امیدی ندارم، اوضاع نقاشی‌کشیدنمم که خودتون می‌بینین در چه حاله

اون بیرون هوا خیلی قشنگه. از 4 بیدارم و دلم می‌خواد از خونه بزنم بیرون و یه دل سیر پیاده‌روی کنم؛ اما خب تنها کاری که کردم این بود که یکم رفتم تو حیاط و خوب گوش دادم و چند تا نفس عمیق کشیدم؛ صدای صبح و اون بوی خاصی که داره، خیلی قشنگه و قبلا واقعا حالم رو خوب می‌کرد... امیدوارم دوباره زندگی برام رنگی بشه...

"بالاخره یه روزی قشنگ حرف می‌زنم"

یه قایق خیلی کوچیک رو وسط یه اقیانوس مواج تصور کن؛ توی اون قایق من نشستم و مدت‌هاست وسط اقیانوس گم شدم! درحالی‌که ترسیدم، خسته‌م، توان ادامه‌دادن ندارم، ناامیدم، احساس ناامنی می‌کنم و بیشتر از هر وقت دیگه‌ای نیاز به کمک دارم...

این روزا اتفاقات عجیبی در جریانه که من هیچ کنترلی روی هیچ کدومشون ندارم؛ نمی‌تونم شرایط رو بهتر کنم و هر روز انرژی‌های منفی زیادی بهم می‌رسه. نمی‌دونم چطور می‌تونم جلوی هجوم این حس‌وحال بد رو بگیرم و واقعا از این وضعیت کلافه‌م...

برای فرار از همه این ماجراها و داشتن یکم آرامش، برنامه‌ریزی کردم برم اصفهان. می‌دونستم اگه یه شب توی میدون امام قدم بزنم یا یه روز صبح زود برم و کل چهارباغ رو راه برم و بوی درختا رو نفس بکشم، قطعا حالم بهتر می‌شه. اردیبهشت اصفهان واقعا واقعا واقعا قشنگه. خیلی دلم می‌خواست برم و تقریبا یه بخشی از کارامم کرده بودم اما بازم نشد. راستش هاستلی که می‌خواستم برم خیلی زود پر شد و منم دیگه کلا بیخیالش شدم.

همه‌جای دنیا هاستل یه مدل اقامتگاهه که قیمت ارزون‌تری نسبت به هتل داره و به جوونا این فرصت رو می‌ده که با هزینه کم سفر کنن اما هاستلای اصفهان رو که چک می‌کردم (و احتمالا بقیه شهرا هم همین‌طور باشن) قیمتاش تقریبا با قیمت اجاره سوییت برابر بود! اما خب توی سوییت کل فضا در اختیار توئه، نمی‌دونم چرا باید برای اقامت توی یه اتاق که چند نفر دیگه هم اونجا هستن و حمام و دستشویی مشترکه، همچین قیمتایی بذارن:|

یه دفترچه خیلی کوچیک to do list گرفتم و خیلی راضیم ازش. سه تا کار از امروز باقی مونده بود، اتوی لباسام، آماده‌کردن نهار فردا و سرزدن به اینجا. اتو و نهار که می‌ره برای فردا صبح اما خوب شد که اومدم بلاگفا. بلاگفا و دوستایی که اینجا دارم جز معدود چیزایی هستن که برام باقی موندن و هنوز منو سر ذوق میارن...

+ ببخشید که پست مزخرفی شد! فکر کنم صبح که بیدار شم پاکش کنم:|

+بعدا نوشت: آتنا جانم، لطفا آدرست رو برام بذار عزیزم❤