تابستون پارسال یکی از اطرافیانم، بدترین کاری که می‌تونست باهام بکنه رو کرد. (انقدر مست خوابم که توان تعریفش رو ندارم الان. شاید بعدا گفتم.) خلاصه من اولش هی انکار می‌کردم که نه بابا، عمرا فلانی این کار رو بکنه، اون آدم خوبیه، اون منو دوست داره و... بعد کم‌کم از سادگی احمقانه‌م دست برداشتم، چشمام رو باز کردم و کامل متوجه قضیه شدم. وای. خیلی روزای بدی بود. خیلی خیلی خیلی دلم رو شکست و تا چند ماه یادش که می‌افتادم ناخودآگاه چشمام پر اشک می‌شد.

حالا این خانم بعد از حدود هشت ماه پیام داده که من رو ببخش! با خوندن پیامش تو دلم گفتم باشه عزیزم. چی بهتر از اعصاب و روان من احمق که بیای و دوباره روش قدم بزنی؟! هر چند معذرت‌خواهیش یه جوری بود که انگاری فقط می‌خواست عذاب‌وجدان خودش رو کم کنه اما حتی اگه واقعی هم بود و یه تلاشی برای بخشیده‌شدن انجام می‌داد، نه خودش و نه معذرت‌خواهیش دیگه هیچ ارزشی برام نداشت.

اونقدر درگیری دارم که واقعا حال کینه به دل گرفتن و ناراحت بودن ازش رو ندارم. حس می‌کنم ناراحتی‌هایی که از بقیه به دل می‌گیرم روحم رو سنگین‌تر می‌کنه و روحم الان خودش به اندازه کافی سنگین هست!!!! وقتی اینجوری انقدر عمیق از کسی ناراحت می‌شم و به تهش می‌رسه، یهو تو یه لحظه از چشمم میوفته و تو همون لحظه اون آدم برام تموم می‌شه! البته تا حالا این اتفاق دو بار بیشتر برام نیوفتاده اما حس بعدش عالیه؛ آزادِ آزادِ آزادی! دیگه مشکلی که با اون آدم داشتی رو صد بار تو ذهنت مرور نمی‌کنی و همه‌چیز اون آدم، حتی اشتباهاتش، برات تموم شده و خب چی از این بهتر؟

+ سال ۱۴۰۲ زندگیم جشنواره بود🎀🍌🧿

+ بی‌وقفه دارم توی وبم چس‌ناله می‌کنم من ورژن خوشحال خودم رو بیشتر دوست دارم. فردا میام و از اتفاقات خوب ۱۴۰۲ می‌گم؛ مثلا اولین مواجه‌م با دماوند عزیزم...

+ صعود نکردما، فعلا تنها چیزیه که روشنم می‌دارد و باید این انگیزه رو تو خودم نگه دارم؛ چون از من فقط همین باقی مونده!

+ از وقتی اومدیم اینجا من فقط وقتی که کرونا گرفتم توی اتاق خودم خوابیدم؛ از امشب تصمیم گرفتم مستقل شم و دیگه وسط پذیرایی نخوابم. در نتیجه اومدم توی اتاق خودم اما یکم ترسیدم و فکر کنم خوابمم پرید :|