شبا سعی می‌کنم تا جایی که می‌شه دیر برسم خونه؛ با وجود اینکه از خستگی در حال پاره شدنم و اگه چشمام رو ببندم می‌تونم وسط خیابون بخوابم، اما باز پیاده بر می‌گردم. تو راه برگشت هیچ کدوم از فروشگاه‌هایی که سر راهم هست رو از دست نمی‌دم و برای اینکه وقت بگذره الکی می‌رم داخلشون و می‌گردم؛ امشب توی افق با دقت تمام خیره شده بودم به قفسه کنسروها و یه جوری وانمود می‌کردم که انگاری خیلی برام مهمه که روی کنسروها چی نوشته شده!

شبیه ولگردها شدم؛ از خونه‌مون فراری‌ام و واقعا دلم نمی‌خواد توش باشم. من قبلا اینجا آرامش داشتم اما الان ندارم. نمی‌دونی برای سرپا نگه‌داشتن خودم چقدر دارم تلاش می‌کنم. حال‌وروزم مثل یه بچه تخس کوچیکه که کتک خورده اما لباش رو محکم روی هم نگه‌ داشته و ناخوناش رو کف دستش فشار می‌ده تا نزنه زیر گریه. منم با چنگ‌ودندون خودم رو نگه داشتم؛ فقط یه ذره دیگه تا فروپاشی کامل فاصله دارم؛ احساس می‌کنم سلول به سلول پوست تنم به زور کنار هم وایستادن. احساس می‌کنم اگه یکم دیگه بهم فشار بیاد متلاشی می‌شم و دیگه هیچی ازم باقی نمی‌مونه! می‌فهمی چی می‌گم؟

کاش یه آدم قوی، حامی و قابل‌اعتماد توی زندگیم داشتم. کسی که جلوش مجبور نبودم خودم رو حفظ کنم. کسی که بهم جرات شکسته‌شدن می‌داد. اون وقت من با خیال راحت می‌تونستم بشکنم و هزار تیکه بشم. مهم نیست. چون می‌دونستم اون آدم تکیه‌گاه منه و می‌تونه تیکه‌های خردشده وجودم رو سر هم کنه. دلم می‌خواست کسی بود که می‌زد پشتم؛ توی چشمام نگاه می‌کرد و می‌گفت بسپرش به من یا حداقل می‌گفت بیا با هم همه‌چیز رو حل کنیم! دلم آرامش و بی‌خیالی می‌خواد. مثل وقت‌هایی که روی آب دراز کشیدی و جز احساس سبکی، هیچ حس دیگه‌ای نداری...

خدایا! لطفا آرامش رو به من، خونواده‌م و همه اطرافیانم برگردون. رلستی چقدر بده که دیگه نمی‌تونم مثل سابق باهات دوست باشم و ازت چیزی بخوام‌. تو منو از خودت ناامید کردی... منی که توی کل زندگیم تنها پناهم تو بودی... چطور می‌تونم دوباره چیزی ازت بخوام؟!