وقتی اول دبیرستان بودم، به دوره‌ای خیلی اضطراب داشتم و کلا حالم خوب نبود. اون موقع مامان کمکم کرد و بعد از کلی تحقیق یه روانشناس خوب برام پیدا کرد. هفته‌های اول با هم می‌رفتیم و مامان منتظرم می‌نشست تا مشاوره‌م تموم شه و با هم برگردیم خونه. بعد دیگه خودم تنها می‌رفتم و کم‌کم حالم عالی شد. اون موقع‌ها احساس می‌کردم درونم یه جنگله که زمستون سختش رو گذرونده و حالا داره سبزِ سبزِ سبز می‌شه. قبل از جلسه آخرم یه سفر خوب ده روزه هم رفتیم و وقتی برگشتم با یه حال خوب رفتم پیش مشاوره‌‌م، براش سوغاتی بردم، مثل همیشه با هم حرف زدیم و من با احساس سبکی از مطبش اومدم بیرون.

حال این روزام نمی‌دونم بدتر از اون موقع هست یا نه. چون اون موقع هم خیلی درد کشیدم. الان هم با چیزای متنوع‌تری سرگمم و از جهت‌های مختلفی دهنم داره سرویس می‌شه! علاوه‌بر رفتن دایی که بدجوری من رو بهم ریخت، مشکلات دیگه‌ای هم هست که من نه توی به وجود اومدنش نقش داشتم و نه می‌تونم حلش کنم؛ اما بار روانیش خیلی خیلی خیلی برام زیاده. جوری که مدام تپش قلب دارم و عمیقا و از ته دل ناراحتم و دلم می‌سوزه...

دیشب وقتی داشتن اذان صبح رو می‌گفتن تازه خوابم برد؛ زمان خوابم رسیده به سه چهار ساعت در طول شبانه‌روز. اونم خوابایی که پر از کابوسه و هر بار وقتی حس می‌کنم قلبم داره استخونای سینه‌م رو می‌شکنه از خواب می‌پرم. از این آشفتگی، از این خستگی، از این بی‌خوابی خسته‌ام! امروز به محض اینکه بیدار شدم گوشیم رو برداشتم و شماره مطب آقای روانشناس رو پیدا کردم. منشی‌شون گفتن آقای دکتر مراجع جدید قبول نمی‌کنن. یکم باهاشون صحبت کردم و گفتن 10 دقیقه دیگه تماس بگیرم. همین ده دقیقه کافی بود که باز بترسم و به بهونه‌های الکی خودم رو منصرف کنم. هزینه‌ش خیلی زیاده! می‌خوای بری چی بگی؟ توان تعریف‌کردن همه ماجراها رو داری؟ اون فقط شاید بتونه مشکلات روان تو رو حل کنه، نمی‌تونه برای بقیه مشکلات زندگیت که کاری بکنه!

نمی‌دونم چیکار کنم. تو باتلاق گیر کردم و دارم ذره‌ذره پایین کشیده می‌شم. دلم زندگی آرومی که قبلا داشتیم رو می‌خواد. وقتی حال همه‌مون خوب بود. رفتن به جلسات مشاوره می‌تونه روزای خوب منو بهم برگردونه یا یه زندگی آروم برام بسازه با وجود همه مشکلاتی که هست؟