چگونه ثبات داشته باشیم:)

علی زنگ زد بیایید خونه آقاجون همدیگه رو ببینیم پس برنامه ریزی و جمع و جور هم فعلا رفت تو دیوار

به تاریخ 30 مهر

دلم برای خوابگاه ( غیر از شب‌هاش که خوابم نمی‌برد) تنگ شده. و بعضی هم اتاقی‌هام. کلی خاطرات خنده دار خوب دارم ازشون. یکی از بچه‌ها معدل الف بود و همیشه خدا مشغول درس خوندن. بعد یهو قاطی می‌کرد و خیلی بامزه می‌شد. همیشه هم وقتی قاطی می‌کرد کنار در اتاق می‌نشست. یه بار سرش رو کرد تو راهرو صداش رو دقیقا شبیه نمکی‌ها کرد و داد زد دمپایی پاره، پلاستیک کهنه، نان خـــــــــــشک خریداریــــــــــــم. بعد از اون ور راهرو جوابش رو بلندتر دادند" ــــــِ خر" اصلا اجازه ندادن صحبتش تموم شه سریع دم و دستگاه خر رو تقدیم دوستم کردن چقدر اون شب خندیدیم:)

+ فردا شنبه‌ست و اول آبان. دیگه واقعا این ماه باید یه غلطی بکنم. باشد که استرس نگیرم. سگ نباشم و پی ام اس نیز به روح و روانم رحم کنه. برم چند تا ویدیو از زهرا نجاری ببینم. اتاقم رو جمع کنم. انرژی بگیرم و بشینم برنامه بنویسم. 

+برنامه مهر همه‌ش نصفه کاره موند به خاطر این دو هفته آخر که روی مبل لش کرده بودم و به در و دیوار زل زده بودم. آخ که همیشه اینجور مواقع اول استرس می‌گیرم بعد همه چیز از ریتم می‌افته. بعد از خودم بدم می‌آد. و این چرخه ادامه پیدا می‌کنه.

+حالا که فردا شنبه‌ست و اول آبان ماه پس، "افوض امری الی الله ان الله بصیر بالعباد" ^__^

حال خوب کن های قشنگم

برای بار nام شروع کردم به دیدن بیگ بنگ عزیز دلم^__^ نزدیک ده تا سریال ندیده دارم روی لپ تاپ. ولی همیشه دلم می‌خواد بیگ بنگ ببینم و فرندز. و آفیس که جدیدا به این لیستم اضافه شده.

آخرش من می‌مونم و اشپیتیم آرفی:|

پارسال شهریور چند نفر دور هم جمع شده بودیم (من کم تجربه‌ترین بودم بینشون). قرار بود همه با هم کار کنیم و پیشرفت کنیم. من تا یه جایی باهاشون همراه بودم. توی این پست در موردش یکم نوشتم. خلاصه که من مثل همیشه جا زدم و ترسیدم و کم آوردم. نمی‌تونم نمی‌تونمی راه انداختم که بیا و ببین. از یه جایی به بعد هم پول لازم داشت که اون موقع نداشتم واقعا. می‌ترسیدم ریسک هم بکنم و نشه. ولی شد و کار بچه‌ها ظاهرا حسابی گرفته. دوستم چقدر بهم زنگ می‌زد و باهام صحبت می‌کرد و از آینده این کار می‌گفت. ولی من کشیدم کنار. دیشب فهمیدم دوستم مهاجرت کرده ترکیه^_____^ از دیشب رو همین حالتم موندم^__^ می‌رم جلوی آیینه و یه سلام به ترسوی عظما می‌دم، همراه با میدل فینگر زیبا و لبخند می‌زنم به خودم. به همه ترس‌هایی که من رو اسیر کردن.

هفته‌ای که گذشت کلش رو روی مبل خوابیده بودم^__^ شبیه یه انگل زندگی کردم ولی واقعا حوصله‌م ته کشیده بود. یه موجود ساکتِ خسته‌ی غمگین بودم.

-+دیشب هم اتاقیم بهم پیام داده می‌گفت:

-انقدر دلم برات تنگ شده همه‌ش می‌رم یوتیوب ویدیوهای ختن رو می‌بینم یاد تو میوفتم.

-چرا ختن؟

-از بس شبیه توئه

_کجاش شبیه منه؟!! ختن به اون خوشگلی

-نه حالا زیادم خوشگل نیست

-ممنون

-حرف زدنش کپی خودته، موهاش و خنده هاش. چهره‌ش هم یکم.

-جدی؟

-آره بابا کپی خودت حرف می‌زنه. انقدر دلم برای دیوونه بازیهات تنگ شده. حالا واقعا فامیل نیستید با هم؟

-نه 

کاش می‌گفت شبیه میام. از ختن خوشم نمیاد. از میا هم فقط چند سال پیش خوشم میومد. این دو سال اخیر خیلی رفته رو مخم

چی بگم؟ هر چی بگم تف سر بالاست. نه می‌تونم در این مورد با صمیمی‌ترین دوستم حرف بزنم. نه مشاور. و نه حتی اینجا چیزی بنویسم. فعلا تنها کاری که می‌کنم اینه که فیلم‌های احمقانه می‌بینم تا برای چند ساعت حواسم نباشه که اوضاع زندگیم چجوریه. در حال "رنج" کشیدنم. احساس غربت دارم‌. کم آوردم. سپر انداختم و حالم خوب نیست.

 

یادمه خیلی سال پیش، اون موقع‌ها که بلاگفا هنوز برای خودش برو بیایی داشت و تو اوج بود. سوریان وب می‌نوشت. فکر کن. من اون موقع‌ها ۱۰، ۱۱ سالم بود. حمید سوریان از بلاگفا رفت و همه قله‌های موفقیت رو هم فتح کرد تو زندگیش. منم هنوز اینجام. تپه خاصی هم باقی نمونده که آباد نکرده باشم

 

الان تو زندگیم مثل ثانیه‌های آخر کشتی گرایی‌ام. شاید همونقدر ناامید. کاش ورق برای من هم همینجوری برگرده.

+عجب مسابقه‌ای بود. برم یه چند دور دیگه ببینم ذوق کنم^__^ لعنتی شیش دقیقه بیشتر نبود اما اندازه بازی ایران عراق چند سال پیش بهم استرس داد.

 

گرامر کثافت، تو چرا انقدر وحشی و سختی؟

به خودت بیا ال:|||

حتی شاید رمان‌های ماکانی که توی بروز شده‌های بلاگفا میاد. داستان منطقی‌تر و قوی‌تری نسبت به فیلمنامه‌های ترکی داشته باشه:| 

پوستم رسما به فنا رفته. چند وقتی هست که مرتب و درست و حسابی نمی‌شورمش.کلا رهاش کرده بودم و شده چیزی که الان هست. می‌خوام به اون خانوم آرایشگره پیام بدم وقت بگیرم برای پاکسازی. ولی واقعا حوصله خانومه رو ندارم. و اینکه هی سعی می‌کنه محصولات مختلف رو بفروشه بهم، منم نمی‌تونم بگم نه نمی‌خوام هی معذب می‌شم. و آخرم کلی چیز باید بخرم:|

الان هم جوش نزده. ولی نمی‌دونم چجوریه. حس می‌کنم پوستم تازه نیست. خوشحال نیست:| وقتی جوش ندارم باید برم پاکسازی یا نه؟ حس می‌کنم فقط دارم پول حروم می‌کنم:| من از کرم هم بدم میاد، به شدت بدم میاد:| سنگینیش روی پوست کلافم می‌کنه. حتی یه مرطوب کننده معمولی. پارسال آبرسان کامان رو گرفتم اون خیلی سبک بود و حس راحتی داشت. ولی فقط سبک بود:| یعنی بعد از پنج دقیقه، حس می‌کردم دیگه هیچ تاثیری نداره:| ولی یه چیزی که خیلی جواب داد و عالی بود روغن آرگانه. یه مدت می‌زدم پوستم خیلی خوب شده بود. ولی چون تو هیچ کاری استمرار ندارم اون رو هم رها کردم:|

 

+برم یه کوچولو سریال ترکی ببینم. از دیدن آقای دنیز خوشحال شم و مطمئن شم دنیا هنوز قشنگیاش رو داره. وقتی فیلم ترکی می‌بینم برام واضحه که داره به شعورم توهین می‌شه ولی خب چه باید کرد؟

خواب دیدم بالاخره معلم زبان شدم بعد حدس بزن کی جز شاگردام بود؟! محمدرضا شاه. بعد همه‌ی شاگردام بچه‌های هفت هشت ساله بودن. شاه هم قد و هیکلش همون هشت سال بود ولی صورتش پنجاه اینا بود. با شنل و تاج وسط کلاس راه می‌رفت. یه موجود فریک و ترسناکی بود:| بعد از کلاس رفتم بیرون شاه رو گذاشتم مراقب بچه‌ها باشه که نتونست. وقتی برگشتم سرش داد می‌زدم تو دیسیپلین نداری:||

خداروشکر فقط با شاه مملکت دعوا نکرده بودم^_^

گیلتی پلژر

نشستم یکم از فیلمای آقای بوراک دنیز رو دیدم. و الان دنیا خیلی قشنگ‌تره آخه این بشر چرا انقدر زیبا و جذابه؟ بسه. خواهش می‌کنم.

دارم خودم رو کنترل می‌کنم کل سریالش رو نشینم ببینم برای بار هزارم

متشکرم. از ته دل.

خدایا لازم به ذکر جزئیات نیست که خودت در جریانی... فقط ازت خیلی ممنونم. کاش می‌شد بوسیدت. کاش می‌شد بغلت کرد.

گفتی کِی 207 مشکیم رو می‌خرم؟

CODA 2O21

آخ آخ آخ امشب یه فیلم بی نهایت، بی نهایت، بی نهایت قشنگ دیدم و تا دلم خواست گریه کردم. چند وقت بود فیلم خوب ندیده بودم و خیلی چسبید بهم. از اون فیلماست که بعدش می‌گی آخیش چه حال خوبی دارم. از اونا که هر چند وقت یه بار می‌ری سراغش تا دوباره ببینیش. چقدر همه چیش رو دوست داشتم. 

من عاشق این آهنگم. قبلا هم اینجا در موردش حرف زدم. خاطرات خوبی باهاش ندارم ولی با این حال عاشقشم...

کلیک

از صبح هر بیست دقیقه یکبار زنگمون رو می‌زنن و برامون شله زرد نذری میارن. بابا یکم خلاقیت به خرج بدین. مثلا پودینگ شکلاتی چیزی...

 

خرده عادت‌ها

۸/۲۴✅

کاش می‌فهمیدم چرا روزای تعطیل، شیش بیدار می‌شم بدون آلارم. بعد روزای کاری رو هر روز خواب می‌مونم با ده تا آلارم:|

بزن بریم از اینجا

میدونی عمیقا دلم چی‌ می‌خواد. این که برم سفر، با قطار ترجیحا، بعد یه مدت طولانی توی راه باشم. وقتی رسیدم خسته‌ باشم. برم یه هتل خیلی خیلی معمولی. یا اصلا یه مسافرخونه. بعد لباسام رو عوض کنم و نرم‌ترین و گشادترین پیرهنی که دارم رو بپوشم اتاق رو تاریک کنم و بپرم توی تخت و یه خواب چند ساعته خوب داشته باشم. بعد بیدار شم و برم کلی بگردم و خوراکی‌های خوشمزه بخرم و شهر رو ببینم. 

دیشب داشتم به همه اینا فکر می‌کردم و به دوستم پیام دادم یکم که اوضاع آروم شد بریم شیراز. گفت شیراز باشه برای بعد، ولی بریم یزد. من تا به حال یزد نرفتم. همونطور که شیراز هم نرفتم:| ولی خب از شیراز خیلی شنیدم. علاوه بر همه جاذبه‌های گردشگریش، من دیوونه اون خوراکی‌ها و غذاهای خوشمزه‌شم. بعضی موقع‌‌ها دلم می‌خواد بشینم و برای کلم پلو گریه کنم.

صبح رفتم بلیطارو چک کردم. تو جاباما هم کلی گشتم ببینم چجوریه و قیمتا چطوره. من یکی از شیرین‌ترین تفریحاتم اینه هی قیمت بلیطارو چک می‌کنم به مقصدای مختلف. بعد می‌رم جاباما و خونه‌های بومگردی رو چک می‌کنم. بعد تو ذهنم برنامه سفر می‌ریزم هیشکدومش هم تا به حال عملی نشده:) ولی یکم آبا از آسیاب بیوفته و اوضاع به سامان بشه حتما می‌ریم یزد. نگرانم انقدر شیرینی بخورم که بمیرم. یزد اصلا مقصد خوبی برای یه دیوونه شیرینی نیست.

 

+اون قانون شارژ یک روز در میون واقعا داره جواب می‌ده. امروز شاید فکر کنم کمتر از دو ساعت از گوشیم استفاده کردم ^__^ خوشحالم. البته از روز تولدم تا فکر کنم دو ماه بعدش اون موقع که کلا استفاده نمی‌کردم و خیلی خیلی کم می‌رفتم سراغ گوشی. تصمیمم خیلی جدی بود. کی بشه دوباره اراده‌م رو انقدر قوی کنم.

بچه بیا پایین:)

اون وقتا که بدمینتون بازی می‌کردم همیشه توهم می‌زدم قهرمان المیپک شدم روزی سه چهار بار تو ذهنم می‌رفتم رو سکو گریه می‌کردم و سرود ملی رو می‌خوندم

 

دفعه اولیه که موقع دیدن کشتی گریه کردم.

"خدا بهت عزت بده پهلوان"

امروز...آخرین روز نیست.

کلیک

کاش تبریز بودم تا جون داشتم شیرینی می‌خوردم با چایی.

امان از اون نوقاهای خوشمزه.

امان از اون نوقاهای خوشمزه.

امان از اون نوقاهای خوشمزه.

یه مشت روانی!!

همه جاهای خوب وضعیت سفید رو سانسور کردن احمقای خاک بر سر. شما گوه می‌خورید بدون اجازه کارگردان تو فیلمش دست می‌برید چون طبق سلیقه شخمی شما نیست... کی قراره از شرتون راحت شیم؟؟؟؟؟ 

 

"منیج...خوبِ من..‌‌."

فکر کنم باید یکی دو تا دوست اینجا پیدا کنم. با سه نفر از بچه‌های دبیرستان در ارتباط هستم کم و بیش. ولی دنیامون خیلی خیلی فرق داره. دو نفرشون که ازدواجی‌ان. من رو می‌بینن گیر می‌دن که چرا ازدواج نمی‌کنی و کل وقتی که باهمیم در مورد این چیزا حرف می‌زنیم بعد سعی می‌کنن از بین دوستای شوهراشون برای من خواستگار پیدا کنن:|. اون یکی دوستمم خیلی عوض شده. اونم تو فاز دوست پسر و اینجور چیزاست. که حوصله‌ش رو ندارم زیاد. خیلی هم سیگار می‌کشه. کلا دنیامون با هم فرق داره و وقتی همدیگه‌رو می‌بینیم نمی‌دونم در مورد چی حرف بزنیم و با اون هم خوش نمی‌گذره زیاد. می‌مونه تنها دوستی که از خوابگاه دارمش و خیلی خیلی خیلی دوستش دارم و می‌فهمیم همو و اونم اینجا زندگی می‌کنه ولی خب تا تیر ماه سال دیگه نمی‌تونم ببینمش.

از دیشب به معنی واقعی کلمه پوکیدم از بی‌حوصلگی. اگر یکی رو داشتم که تا سر کوچه هم حتی باهاش می‌رفتم خوب بود. هی تو مخاطبای گوشیم گشت زدم و به هیچ نتیجه‌ای نرسیدم. خودمم نمی‌دونم چم شده ولی تنها اصلا دلم نمی‌خواد پام رو از در خونه بیرون بذارم. سر کار هم به زور می‌رم و دوست دارم زودتر برسم:| همیشه فکر می‌کردم تنهایی خیلی خوبه و دوست داشتم تنها باشم بیشتر. امروز به بن بست خوردم. نمی‌دونم چرا دارم اینا رو اینجا می‌نویسم. اگر بیرون نمی‌رم خودم مقصرم. اگر تنها هستم هم بازم خودم مقصرم. 

BORING

BORING

BORING

BORING

BORING

BORING

BORING

 

یه قانونی رو برای خودم گذاشتم برای اینکه کمتر برم یوتیوب. اونم اینه که گوشیم رو فقط یه روز در میون اجازه دارم شارژ کنم. از پریشب هی حواسم بود زیاد تو گوشی نباشم. و خب جواب داد ظاهرا.