امشب یکی از قشنگ‌ترین بازی‌های عمرم رو دیدم. قشنگ آدرنالین خالص بود هر چند با وضعیت سفید تلفیقی دیدم ولی بازم جفتش چسبید. هم وضعیت سفید عزیز دلم، هم بازی تاتنهام.

الان هم برم یه نماز بسیار سر وقت رو تقدیم بارگاه الهی کنم. تاتنهام که برد، ببینم خودم چند چندم. بنده همان به که ز تقصیر خویش، عذر به درگاه خدای آورد، ور نه سزاوار خداوندیش، کس نتواند که به جای آورد 

متنبه شدید؟

۲ ساعت دیگه باید بیدار شم بعد هنوز نخوابیدم اصلا:|

شدید گرسنمه. تپش قلبم هم امشب خیلی زیادتر از شب‌های دیگه‌ست. فعلا به خاطر این دو مورد خوابم نمی.بره.

خدایا بهم توان بده. آرامش بده. اعصاب راحت بده لطفا.

"خدایا ما هم بنده‌تیم، دل داریم..."

+گرسنه‌مه یا گرسنمه؟ بنده‌تیم یا بندتیم؟ آه ای زبان فارسی عزیز، کاش دقیق‌تر خونده بودمت. پس چرا اون‌موقع انقدر به درد نخور به نظر می‌رسیدی؟

+دوست دارم بمیرم. یهویی. بدون درد برای خودم و دردسر برای بقیه. جوری که صبح بیدار شن و بگن اِ ال مرده. 

خدایا عجالتا امشب هم من رو محکم بغل کن ببینم خوابم می‌بره یا نه.

دلم می‌خواد پابرهنه روی چمن راه برم. دلم می‌خواد یه درخت قدیمی و بزرگ رو محکم بغل کنم. دلم می‌خواد برم وسط رودخونه و تا کمر توی آب باشم و سنگریزه‌های کف رودخونه رو هم زیر پام احساس کنم. دلم می‌خواد برم زیر آبشار و جیغ بزنم. دلم می‌خواد یه شب که ماه کامل باشه کنار دریا آتیش روشن کنم و انعکاس مهتاب رو توی آب نگاه کنم. دلم می‌خواد روی یه تخته سنگ بزرگ کنار رودخونه دراز بکشم و چشمام رو ببندم و به صدای گنجشک‌ها و رودخونه گوش بدم و آفتاب تنم رو گرم کنه و کم کم خوابم ببره. 

 

ماه از راه رسید... توی راه پله نشست...

ببین آب دستته بذار زمین و فقط برو آسمون امشب رو نگاه کن:|| قشنگ اندازه ده تا فلوکستین جواب می‌ده. 

[اینجا هم حرف‌های مجتبی شکوری در مورد آسمون رو نوشتم، بعد دیدم گند زدم و نتونستم درست منتقل کنم حرفش رو، پس پاک کردم، فقط شما بدونید که مجتبی شکوری یه صحبت بسیار زیبا در مورد آسمون داره]

دیشب عجب شبی بود. چه حالی داشتم. داشتم از ترس سکته می‌کردم تو خواب. واقعا ذهنم چطور تونسته بود فیلمنامه اون کابوس‌های وحشتناک رو بنویسه؟

تازه خوبه قبل از خواب نیم ساعت کتاب خوندم، چند صفحه قرآن خوندم، دور و برم رو تمیز کردم که حس خوب بگیرم. بعدش هم چراغ ها رو خاموش کردم و چهل دقیقه مدیتیشن کردم :| با روح و جسمی آروم خوابیدم خیر سرم:|

خلاصه که ذهن عزیزم یاواش:|

از بالا دستور اومد که فردا هفت دفتر باشم:| البته دیشب می‌شد فردا. الان می‌شه سه ساعت دیگه. تا ده یه ذره کارها رو جمع و جور کنم. ساعت ده قبل از اومدن بقیه من بیام خونه:/

الان انواع و اقسام کابوس‌ها رو دیدم. تازه تو حالتی که خواب نبودم. بین خواب و بیداری. ضربان قلبم روی هزاره. استرس فردا رو دارم. مطمئنم کلی خرابکاری کردن که جبران همه‌ش با منه. از حجم کارهام می‌ترسم. من که زیاد تجربه کاری ندارم. اما آیا همه جا همینجوره؟ که همه‌ی فشار کار روی یک نفر باشه؟ و اون یک نفر حتی نتونه مریض شه؟

خواب‌های خیلی خیلی مزخرفی دیدم. از شدت سرفه دارم خفه می‌شم رسما. استرس دو سه ساعت دیگه هم داره دیوانه‌م می‌کنه. 

خدایا بهم آرامش بده. آرومم کن که چهار صبح نزنم زیر گریه. من رو بغل کن‌. 

بابا اگر حال الان من رو می‌بینی برام دعا کن. هوام رو داشته باش لطفا.

SHIFT+DELETE

نشستم فیلم Big Fish رو دیدم. شبیه کابــــــــــــــــــــــــــــوس بود. انگاری یه ناهار چرب و چیلی خورده بودی و بعدش خوابت برده بود. دقیقا شبیه خواب‌های بعد از ظهر من بود. هر چند که ظاهرا فیلم محبوب و مشهوریه. ولی من واقعا حالم بد شد از دیدنش. اصلا دوستش نداشتم. اصلا.

جناب مدیر چند روزه میفرمایند من برم سر کار:| می‌گم کرونا دارم:| می‌گه ما این طرفیم شما اون طرف، مشکلی نداره:|

همین جوریشم کار سه نفر رو دوش منه. دیگه چند روز هم نرفتم مطمئنم کارم هزار هزار هزار برابر شده. خصوصا الان که تو اوج کار هستیم. خلاصه که من این چند روزه یه ذره هم به کرونا فکر نکردم و کلا ذهنم درگیر کار بود و همه‌ش استرس داشتم و دارم.

دیشب هم پیام داد فردا کسی دفتر نیست اگر تونستید بیایید. امروز از صبح می‌خواستم برم. اما واقعا حالم خوب نیست. بدنم ضعف داره و ماهیچه‌های ساق پام یه جور خاصی درد می‌کنه. از طرفی مامان هم انتظار داره برم:|(در مورد مامان باید توی یک کتاب جدا غر بزنم نه یه پست چند خطی، پس از این مبحث رد می‌شیم^_^)

+یا علی، یا محول الاحوال...

می‌دونستی وقتی چهار صبح رضا یزدانی گوش می‌دی خیلی می‌چسبه؟

+از شدت سرفه نمی‌تونم بخوابم😷

+مواظب خودتون باشید🤍

اشتباه کردم گفتم مثل سرماخوردگیه

خانوادگی امیکرون گرفتیم:) با اینکه توی شلوغی نبودیم و به اون بله برون مذکور هم نشد بریم و نرفتیم. نمی‌دونم از کجا گرفتیم:| مثل سرماخوردگیه. فقط خواهرم بدن درد شدیدی داشت که کرسی گذاشتیم براش. منم حس می‌کنم همه وجودم رو عفونت گرفته:| ریه،گوش، گلو، مغز،چشم و پیشونیم:| این چند تا عضو بدنم انگاری چند کیلو شدن. 

راستی کرسی چقدر حال می‌ده ^_^ تا آقاجون بود همیشه توی خونه‌شون کرسی هم بود. روش هم یه سینی بزرگ مسی می‌ذاشتن که بهش می‌گفتن "مجمع". همه دورش می‌نشستن و ما بچه‌ها هم سعی می‌کردیم یه جوری خودمون رو بین بقیه جا بدیم. چقدر هم کرم می‌ریختیم:) کرسی یه بوی خوبِ گرمی هم داشت. این چند شب دوباره اون بوی قدیمی رو شنیدم و احساس امنیت و آرامش کردم. آخ آخ وقتی زیر کرسی خوابت می‌برد. قشنگ عصاره همه حس‌های خوب جهان بود اون لحظه... 

مرگ ایوان ایلیچ/ لئو تولستوی

+۱۸/۲۴✅

کاش هیچ وقت با هم دوست نبودیم

کاش رابطه‌مون کم کم قطع شه بدون دلخوری 

دیگه هیچ‌کدوممون اون آدم قبلی نیستیم

 

حول حالنا الی احسن الحال...

جدی جدی باید یه فکری به حال این بی‌خوابی‌هام بکنم. ساعت شش شد حتی یه ذره هم خوابم نمیاد زیبا نیست؟؟؟؟؟

فردا بله برون پسرعمه‌مه. تا الان خرید بودم. شیکان پیکان کردم که فردا مجلس رو بگیرم تو مشتم از اتاق فرمان اشاره می‌کنن تو رو کسی قرار نیست ببره بله برون درست می‌گن من فقط برای شام تشریف مبارکم رو می‌برم خونه عمه نه خونه عروس، چون بله برون جای بچه‌هاست نیست به هر حال ان‌شاءالله بله برون خودم یَک یَکتون رو دعوت می‌کنم آقا امشب سر راه یه مغازه دیدم جلوی خود مشتری کره بادوم زمینی می‌گرفت. بعد بگو چند؟!! فقط کیلیویی هفتاد تومن خیلی مناسب بود قیمتش. ازش خریدم طعمش هم عالیه. بدون شکر و نگهدارنده. خیلی راضی‌ام از خریدم

تا رسیدم خونه جناب مدیر زنگ زد گفت یه فایل می‌فرستم کارهاش رو انجام بده قشنگ تا ساعت سه باید بشینم پای لپ تاپ

هنوز نماز نخوندم امروز فرانسه نخوندمکتاب نخوندم لباس‌هام رو هم باید بریزم تو ماشین جناب مدیر هم فایل رو فرستاده تلگرام اونجا هم سه ماهی هست آنلاین نشدم. اگر آنلاین شم باید جواب صد نفر رو بدم

دو شبه وضعیت سفید نمی‌ده

از صبح تا شب کار می‌کنم ولی هی به خودم می‌گم اشکال نداره شب لش می‌کنی روی مبل و با یه لیوان چای و شیرینی، وضعیت سفید می‌بینی می‌شوره می‌بره. بعد دو شبه پخش نمی‌شه. بدون هیچ توضیحی. یا عذر خواهی‌ای چیزی. یا مثلا امشب پخش نمی‌شه الکی منتظر نباشید. مسئولین دیدن حالا که اون ساعت بیینده داره پس چه بهتر مستند انقلابی بکنیم توی حلق مردم

حتی یه ذره هم به حقوق بیینده احترام نمی‌ذارن. مثل بقیه جاها که حقمون رو می‌خورن یه لیوان آب هم روش.

آقای کلگار، طفل دیوانه‌ی من کجایی؟!

می‌دونی فکر کنم کم کم دارم بزرگ می‌شم. دارم با غم از دست دادن بابا کنار میام. دارم عبور کردن رو به خودم یاد می‌دم. نمی‌دونم خوبه یا بد اما کمتر بهش فکر می‌کنم و کمتر دلتنگش می‌شم. فقط هر وقت یادش می‌افتم از ته دل از خدا می‌خوام روحش تو آرامش باشه و اونجا حالش خوب باشه. اما بعضی شب‌ها قضیه فرق می‌کنه. یهو به این فکر می‌کنم که نیست. چند ساله نیست و قرار نیست از این به بعد هم باشه. دیگه حتی یکبار هم نمی‌بینمش، بغلش نمی‌کنم و "بابایی" گفتن‌هاش رو نمی‌شنوم. بعد هی به نبودنش فکر می‌کنم. نبودنش سخته ولی سخت‌تر و آزار‌دهنده‌تر از اون، اینه که نمی‌دونم کجاست. فکر کن تو برای همیشه نمی‌دونی یه قسمت از وجودت، عزیزترین آدم زندگیت کجاست. انقدر به این مسئله فکر می‌کنم تا احساس جنون بهم دست می‌ده. و هر وقت به این قضیه فکر می‌کنم به خدا التماس می‌کنم خوابش رو ببینم، برای خودش فاتحه می‌خونم که بیاد به خوابم، باهام حرف بزنه آرومم کنه. اما بازم خبری نیست. کاش خوب باشه. کاش کاری نکنم که آزرده شه. کاش یه خبری ازش داشتم...

آخ به درآمد ماهی ۳۰ میلیون یا بیشتر نیاز دارم💔

برم بدون اینکه به قیمت نگاه کنم تمام محصولات Ordinary رو بخرم و پیش خودم نگم ۲۰ میل ۵۰۰ هزار تومن؟!!! ۲۰ میل رو کی بخوره کی نگاه کنه آخه؟!!

احساس می‌کنم دارم کم کم "وجوه" زنانه‌م رو از دست می‌دم🤦🏻‍♀️:دی

🦉

چقدر سریال Maid خوش ساخت و حال خوب کنه. دوست دارمش^_^

رضوانی هیولا بیست:)

چند شب پیش خونه آقاجون بودیم، عمو داشت در مورد ماشین جدیدی که می‌خواد بگیره صحبت می‌کرد. همه هم داشتن در مورد ماشین بحث می‌کردن. به همین برکت قسم من یک کلمه هم نمی‌فهمیدم دارن چی می‌گن. کلا از ماشین ها پراید و پیکان و ال نود رو می‌شناسم. تازه پراید رو هم فقط می‌دونم که پرایده دیگه مدل و این‌هاش رو اصلا نمی‌فهمم. بعد دیدم خیلی ساکتم و همه دارن یه چیزی می‌گن. گفتم ال به خودت بیا، تو بحث شرکت کن(آخه مگه مجبوری) یهو گفتم وای عمو نمی‌دونی همسایه کناری‌مون یه ماشین داره انقدر قشنگه، قرمزه، فکر کنم لامبورگینی باشه بعد از این جملات حکیمانه‌م جمع ساکت شد و همه بهم نگاه می‌کردن. عموم بنده خدا نمی‌دونست چی بگه بعد خواهرم گفت اون لامبورگینی نیست پورشه‌ست گفتم آخه قرمزه (نمی‌دونم چرا لال نمی‌شدم) آخه یکی نیست بگه ال، طفل شش ساله من، تو که تو جمع سلام هم دلت نمی‌خواد بکنی چرا تو بحث شرکت می‌کنی؟ هان؟ اونم بحثی که هیچی ازش نمی‌فهمی. بعد خب الان این حرف خردمندانه‌ای که زدی چه ربطی داشت به صحبت‌های بقیه چرا فکر می‌کنی هر ماشینی که قرمز باشه قطعا لامبورگینیه چرا فکر می‌کنی لامبورگینی فقط قرمزه اصلا چرا حرف زدی؟ 

تازه صبح‌ها یه ماشینی می‌بینم تو کوچه پارک شده. خیلی قشنگه. یه کاپوت دراز سفید داره با چراغ‌های قشنگ. خیلی خیلی قشنگ. یادم باشه تو بحث بعدی که خواستم مجلس رو بگیرم تو مشتم از این ماشین کاپوت درازه هم حرف بزنم. به هر حال حیفه از دانش و اطلاعات بالای من محروم بمونن 

+ تیتر هم از یکی از آهنگ‌های اپیکور یاد گرفتم تا مدتها ذهنم درگیر بود رضوانی هیولا بیست یعنی چی بازم خدا رو شکر که گوگل هست

می‌خواستم فردا رو به رسم سه‌ شنبه‌های قبل کرونا که می‌رفتم سینما، برم سینما آما سه تا مشکل وجود داره: 

قهرمان رو بدم نمیومد ببینم ولی سینمایی که باید برم اون ور شهره:/

 بی همه چیز رو دوست دارم ببینم ولی اندازه کل دنیا، کل جهان هستی، وقتی باران کوثری رو می‌بینم انرژی منفی می‌گیرم:/ تنها آدمی هست که دیدنش اینجوری اذیتم می‌کنه. آخرین فیلمی که ازش دیدم اونی بود که با امیر جدیدی بازی کرده بود و اسمش یادم نیست الان فیلمش و اینکه بر اساس واقعیت بود یک طرف و خود باران یک طرف دیگه، من رو کشت قشنگ داشتم دنبال دکمه ریست خودم می‌گشتم پیداش کنم ده ثانیه فشارش بدم از اول راه اندازی بشم. فکر کنم دلیل اینکه می‌بینمش اینجوری می‌شم به خاطر فیلم صاحبدلان باشه. آخ چقدر کوفتی و مزخرف بود. منم بچه بودم دیدم و قشنگ حس می‌کنم روم تثر منفی گذاشته. اه اه اه.

گربه سیاه هم هست. ترلان جون ِزیبا بازی کرده. هر چند که بازیگریش در سطح سارا و نیکاست:/ اما خب خوشگله و تو این دنیا همیشه حق با خوشگل‌هاست💅

منصور هم کلا جز گزینه‌هام نیست:/

 

! Tu me manques

شده دلت برای کسی که نمی‌دونی حتی کیه تنگ شده باشه؟

من الان از شدت دلتنگی دوست دارم گریه کنم:/ ولی اصلا نمی‌دونم دلم برای کی انقدر تنگه:/

بخواب بچه:/

با سُم تایپ کردن خیلی سخته=/

من گاوِ خرِ اسبِ کثافتم اگر یکبار دیگه شب دیر بخوابم

+مثلا فحش بلد نیستم به هر حال همه فحش‌هایی که تو ذهن خودم و شماست تقدیم به من اگر دیگه شب‌‌ها دیر کپه مرگم رو بذارم

از دیشب اونقدر بی حوصله‌م که از جام نمی‌تونم حتی تکون بخورم. فقط مچاله شدم تو خودم. تنها کاری که امروز کردم یه دوش مسخره بود. حتی حوصله خشک کردن و جمع کردن موهام رو نداشتم و ندارم‌. مامان گفت بیا شام اما حوصله شام خوردن رو هم نداشتم. می‌دونستم شب صدای قار و قور شکمم بلند می‌شه و از گرسنگی نمی‌تونم بخوابم اما باز هم نتونستم شام بخورم. دستشویی هم دارم. از ساعت ده تا الان:/ اما حوصله دستشویی رفتن هم ندارم. فعلا از شدت گرسنگی و جیش پاهام رو جمع کردم تو شکمم بلکه خوابم ببره. برای چند دقیقه خوابم برد اما خواب کایلی جنر رو دیدم:/ کابوس بود بیشتر. از خواب پریدم. الان منم و گرسنگی و یه عالمه جیش و موهای خیس. تپش قلب هم دارم. و غرغرهای زیاد که اینجا جاش نیست. شاید هم جاشه. "نمی‌دانم"

+دستشویی توی ساختون، فرنگیه:/ نمی‌دونم هدف معمارش چی بوده از ساختنش. من مثل چی از دستشویی فرنگی می‌ترسم. و گرنه الان دو متر باهاش فاصله دارم و می‌تونستم برم و کارم رو بکنم. نه اینکه توی این سرما مجبور بشم برم دستشویی توی حیاط. 

به بار رفته بودیم مسافرت. فقط یک روز توی اون شهر بودیم و هتلی که رزو کرده بودیم دستشوییش فرنگی بود:/ من یادمه کوفتم نمی خوردم مبادا جیشم بگیره. هر چند آخرشم گرفت و مجبور شدم چند بار برم حمام:///