کل فروردین رو کار کردم و منتظر امروز بودم که یکم بخوابم، کتاب بخونم و هیچ‌کار خاصی نکنم. حتی اون دو روز و نصفی هم که رفتم سفر فرصت نشد درست استراحت کنم. فقط روز اول که رسیدم خونه دخترداییم یکم خوابیدم، آشپزی کردیم، تا نصفه‌شب بیدار موندیم، فیلم دیدیم حرف زدیم و توی تاریکی با خاطراتی که از دایی برای هم تعریف می‌کردیم، گریه کردیم. البته این دخترداییم از من کوچیکتره و اونقدری که من با دایی وقت گذروندم، وقت نگذرونده اما خیلی خوب همدیگه رو درک می‌کنیم و هر دو می‌دونیم چه داغ بزرگی توی دلمونه.

دومین روز هم از صبح با دخترداییم رفتیم کافه‌ش و برای اولین بار توی یه کافه کار کردم. تجربه جدیدی بود اما خیلی کار سختیه. به‌خصوص اینکه شوهرش نبود و خودمون دو تا تنها بودیم. مدام باید غذا و شیک و اینجور چیزا رو آماده می‌کردیم و زود به دست مشتری می‌رسوندیم؛ از اون‌طرف تو یه چشم بهم‌زدن سینک پر ظرف می‌شد و باید سریع ظرفا رو می‌شستیم. وای خیلی سخت بود. با اینکه من فقط یکم بلد بودم شیک درست کنم و یکم تو شستن ظرفا کمک می‌کردم اما خیلی خسته شدم. شب که اومدیم خونه انگار یه قله ۴۰۰۰ متری رو فتح کرده بودم و وسط اتاق رسما بی‌هوش شدم!

روز سوم سفر هم صبح از خونه زدم بیرون و ظهر رسیدم خونه خودمون و بعدش رفتم شرکت. تا امروز حتی وقت سر خاروندن هم نداشتم و به خودم قول داده بودم که امروز رو کامل استراحت می‌کنم اما مامان صبح سورپرایزم کرد و گفت به خانواده فلانی گفتم فردا بیان:|||| باورم نمی‌شه تو این شرایط، با حال روحی قشنگ من و خودش! در نتیجه کلا امروزم با استرس گذشت و حتی اون برنامه هیچ‌کاری‌نکردن هم با آرامش پیش نرفت!

شبایی که فردا قراره خواستگار بیاد خیلی ترسناکه برام. چقدر از این چرخه‌ی بی‌معنی خواستگاری سنتی بیزارم. کاش براش راه فراری وجود داشت. الان تو حیاط نشستم و فکر کنم دارم سرما می‌خورم چون گلوم بدجوری درد می‌کنه. موهام وز شده و سر اون هم اعصابم خورده. نمی‌دونم فردا باید چی بپوشم و دیگه از همه لباسای رسمیم بدم میاد چون هر وقت پوشیدمشون استرس داشتم! امشب دلم می‌خواد غر بزنم. دلم می‌خواد از واقعیتای زندگی آدم بزرگا فرار کنم. کاش یه اپی بود آدما می‌تونستن شریک زندگیشون رو سفارش بدن. من یه مرد تمیزِ مودبِ مهربونِ حامیِ خوش‌بو برمی‌داشتم و می‌رفتم دنبال زندگی خودم. آخه چیه این خواستگاری سنتی!

چند ماه پیش یه روز با همکارم تصمیم گرفتیم صبح زود بریم دربند. من شب قبلش تا دیر وقت بیدار بودم و فقط دو ساعت تونستم بخوابم. وقتی بیدار شدم دیدم خیلی خسته‌م و اینجوری ده قدمم نمی‌تونم راه برم. برای همین یه لیوان نسکافه غلیظ درست کردم که حداقل خواب از سرم بپره؛ اما از اونجایی که قهوه و نسکافه و اینجور چیزا بهم نمی‌سازه، وسطای راه تپش قلب پدرم رو در آورد و دیگه تصمیم گرفتیم همون‌ جا بشینیم و مسیر رو ادامه ندیم.

درست همون موقع بود که من یکی از شیرین‌ترین بچه‌های زندگیم رو دیدم. با پدرش از یکی از رستورانای دربند بیرون اومدن و گفت من دیگه نمی‌تونم بیام، گفتم که دیشب نتونستم خوب بخوابم! پدرش هم بهش گفت سپیدار تو اگه می‌خوای اینجا بمونی، بمون؛ من خودم تنها می‌رم. اون فسقلی هم از جاش تکون نخورد و باباش رفت. منم که با یه نگاه عاشقش شده بودم، کلا تپش قلب و بی‌حالیم رو فراموش کردم و رفتم جلو و بهش گفتم کوچولو، من نمی‌تونم مسیر رو ادامه بدم، می‌شه کمکم کنی و من رو تا بالا ببری؟ اول یه ذره با تعجب به من و همکارم نگاه کرد بعد دست کوچولوش رو دور انگشت اشاره‌م حلقه کرد و گفت خیلی خب!

وااااای! یکی از شیرین‌ترین و بهترین پیاده‌روی‌های عمرم رو داشتم. باورم نمی‌شه یه بچه فسقلی انقدر می‌تونه شیرین باشه. پدرش هم خیلی تعجب کرده بود و فکر کنم یه ذره هم ترسیده بود که این غریبه کیه انقدر به پسرش نزدیک شده. اوایل راه هم چند باری بهش گفت سپیدار بابا، دست خانم رو ول کن، اذیتشون نکن! اما همچنان انگشت من رو محکم چسبیده بود و می‌گفت نه نمی‌شه من باید ازش مراقبت کنم ^_^

توی راه کلی باهام حرف زد و من تمام مسیر رو داشتم توی دلم قربون صدقه‌ش می‌رفتم. اولین درخت سپیداری هم که توی مسیر دیدیم جلوش ایستاد و گفت ببین، اون منم! (اونجا خیلی کیف کردم از اینکه پدر و مادرش همچین اسم قشنگی برای پسرشون گذاشتن و اون هم یاد گرفته خودش رو اینجوری معرفی کنه) بعد بهم می‌گفت زهرا تو مهدکودک رفتی؟ گفتم نه من فقط پیش‌دبستانی رفتم. بعد ازش پرسیدم سپیدار به نظرت وقتی من بزرگ بشم می‌تونم فضانورد بشم؟ گفت نمی‌دونم، "از نظر علمی" چون تو مهدکودک نرفتی فکر نکنم بتونی فضانورد بشی!! گفتم ای بابا! حالا تو می‌خوای چیکاره بشی؟ گفت من؟ من قراره آشپز اختصاصی مامان و بابام بشم و هر روز براشون پیتزا و لازانیا درست کنم. گفتم خب این طوری که مامان و بابات چاق می‌شن. گفت نگران نباش، مامانم خودش از قبل چاقه!

بعد بین حرفامون اصول کمپ‌کردن رو با جزییات کامل بهم یادم داد!! باورم نمی‌شد یه بچه فسقلی انقدر مهارت و اطلاعات قشنگ داشته باشه. بین صحبتاش هم مدام سعی می‌کرد از کلمه‌های قلبمه سلمبه استفاده کنه و من خیلی جلوی خودم رو می‌گرفتم که نخندم. آخرش هم بهم گفت من از مهدمون اجازه می‌گیرم تو هم از مدرسه‌ت اجازه بگیر با هم دیگه بریم توی جنگل کمپ کنیم؛ می‌تونیم کلی مارشمالو ببریم و اونجا روی آتیش کبابشون کنیم! وقتی بهش گفتم فکر نکنم مدرسه من بهم مرخصی بده، یکم پکر شد. وای خدایا کاش واقعا می‌تونستم با همچین بچه بامزه‌ای برم کمپ.

بهش گفتم سپیدار تو تا حالا دماوند رفتی؟ گفت بابام چند بار رفته اما هنوز من رو نبرده. من و بابا همیشه پنج‌شنبه‌ها می‌ریم کوه. مثل امروز. پنج‌شنبه‌ها روز کوهنوردیه! "از نظر علمی" همه‌ی کوه‌ها شبیه همه‌ن. دماوند هم یه جاییه درست مثل اینجا!

یه جایی هم بهم گفت تو تا حالا کنسرت راک رفتی؟! گفتم نه. اینجا بود که یه چشمه دیگه از اطلاعاتش رو به رخم کشید و هر چیزی که درباره سبک راک می‌دونست رو با من در میون گذاشت! بعدش هم بهم گفت که خودش هم می‌خواد یه روز یه راک استار بشه. پدرش بهش گفت مگه قرار نبود آشپز اختصاصی من و مامان بشی؟ گفت بابا اون شغلمه، الان دارم درباره علایقم صحبت می‌کنم!

وای. از اون روزی که این بچه رو دیدم، احساس می‌کنم یه جایی از قلبم رو گرم و روشن نگه داشته. جالب اینجاست که توی کل مسیر واقعا مراقبم بود و حتی یه جاهایی که برای خودش سخت بود و مجبور می‌شد از پدرش کمک بگیره، بازم توی اون موقعیت دست من رو ول نمی‌کرد! خیلی دلم می‌خواد بازم یه پنج‌شنبه توی دربند بتونم ببینمش و این بار محکم بغلش کنم. دفعه قبل چون احساس کردم یکم عجیبه که یه غریبه یه بچه رو بغل کنه و بوسش کنه خیلی جلوی خودم رو گرفتم تا این کار رو نکنم. فقط موقع خداحافظی جلوش روی زانو نشستم، باهاش دست دادم و بهش گفتم چقدر روزم رو قشنگ کرده. واقعا چه لذتی داره بتونی یه پسر با ویژگی‌های سپیدار داشته باشی و هر پنج‌شنبه دستش رو بگیری و ببریش کوه. فکر کنم تمام چیزی که در نهایت از زندگیم می‌خوام همین باشه...