مامان بزرگه! مامان بزرگه! به شهر تهران خوش آمدید!
«بابا این خارج رو درست کنید ما بریم دیگه، اون دفعه که گرفتنم بس نبود؟ شانسی بود که در رفتم. منو بگیرن قیافه منو سریع یادشون میآد. حالا نمیخوام بگم خوشگلم! ولی بالاخره چون خوشگلم، قیافه منو تو یادشون میمونه. بدبختی ما خوشگلا اینه که همیشه تو خاطرهها میمونیم»
امشب برای بار انم شروع کردم به دیدن وضعیت سفید. این بار تصمیم دارم بعضی دیالوگهایی رو که دوست دارم رو بنویسم تا داشته باشم. یعنی دیشب هم دلم برای امیر محمد و خرش تنگ شده بود. قسمت سیامش رو دیدم ولی گفتم چه بهتر که از امشب از قسمت اولش ببینم.
پ.ن: کسایی که وضعیت سفید سریال محبوبشونه، جایگاه ویژهای توی قلب من دارن
چون نشون میده از شعور و درک هنری بســـــــــیار بالایی برخوردارن![]()
یکمم معذب بودم، شایدم به خاطر همین یهویی رفتنم رو کنسل کردم. کلا با آدمهایی که خیلی از خودم بالاترن سختمه ارتباط برقرار کردن. درسته با بقیه هم سختمه، ولی خب اینا بیشتر. باز خوابگاه که بودم یکم آدم شده بودم. ولی مثل اینکه انگاری روز از نو، روزی از نو:|
از اونجایی که توی طول روز خیلی ازش استفاده میکنم و بهش وابستگی خاصی دارم
حتی یادم رفته بود این بچه برای منه و توی خونه جا گذاشته بودمش_u2hq.png)
زلف آشفته