مامان بزرگه! مامان بزرگه! به شهر تهران خوش آمدید!

«بابا این خارج رو درست کنید ما بریم دیگه، اون دفعه که گرفتنم بس نبود؟ شانسی بود که در رفتم. منو بگیرن قیافه منو سریع یادشون می‌آد. حالا نمی‌خوام بگم خوشگلم! ولی بالاخره چون خوشگلم، قیافه منو تو یادشون می‌مونه. بدبختی ما خوشگلا اینه که همیشه تو خاطره‌ها می‌مونیم»

امشب برای بار انم شروع کردم به دیدن وضعیت سفید. این بار تصمیم دارم بعضی دیالوگ‌هایی رو که دوست دارم رو بنویسم تا داشته باشم. یعنی دیشب هم دلم برای امیر محمد و خرش تنگ شده بود. قسمت سی‌امش رو دیدم ولی گفتم چه بهتر که از امشب از قسمت اولش ببینم.

پ.ن: کسایی که وضعیت سفید سریال محبوبشونه، جایگاه ویژه‌ای توی قلب من دارن چون نشون می‌ده از شعور و درک هنری بســـــــــیار بالایی برخوردارن

باید که تنها نباشم!

« بیا بریم آقا خره، بیا بریم. پاشو بیا بریم. بیا بریم من مواظبتم. بیا بریم. نمی‌آی؟ آقا خره! تو می‌دونی چرا از خانوم شیرین هیچ خبری نیست؟ هان؟ هان؟ می‌دونی کجاست؟ ببین آقا خره من باید بفهمم خانوم شیرین کجاست. من باید بفهمم زنده‌ست؟ مرده‌ست؟ اینجاست؟ اونجاست؟ کجاست؟ چرا هیچ خبری ازش نیست؟ ببین آقا خره اگر بفهمم خانوم شیرین کجاست، به خدا دیگه از خیرش گذشتم که گذشتم. یعنی دیگه تموم می‌شه می‌ره پی کارش. به جون خودم. گدشتم که گذشتم. از خیرشم که بگذرم باید یکی دور و برم باشه. یه خزی باید دور و برم باشه که منو از تنهایی در بیاره. آره. تو بگو آقا خره. باید که تنها نباشم. تو همون خری. تو همون خری که قراره دور و برم باشی. تو همون خری هستی که باید منو از تنهایی در بیاره. خب؟»

مگه خودت نگفتی "فانک باعیننا"؟ پس لطفا بغلم کن...

نیاز به یه دوست جنوبی با یه لهجه غلیظ دارم. اگر درست و حسابی هم زندگی کرده باشه و کلی ماجرا برای تعریف کردن داشته باشه که چه بهتر. نداشت هم، همون قدر که با اون لهجه فوق‌العاده قشنگش برام از جنوب و خاطرات بچگیش توی جنوب تعریف کنه، کفایت می‌کنه. نیاز دارم بشینم تیک آف و تنهای تنهای تنها رو هزار بار ببینم. برسم خونه می‌رم سراغ شنیدن چندباره‌ی پادکست‌های احسان عبدی‌پور عزیز.

کل دیشب خواب آقا محسن چاوشی رو دیدم. مهمون‌مون بود و با خونواده ما زندگی می‌کرد. جالب اینجاست که اصلا ندید بدید بازی در نیاوردم. بچه‌م خیلی هم آدم غمگینی بود. آشپزخونه‌مون رو تبدیل به استدیو کرده بود و تند تند آهنگ می‌ساخت.

راستی مصاحبه هم خوب بود همه چی و به خیر گذشت. من همیشه همه چیز رو توی ذهنم بزرگ می‌کنم و با استرس الکی خودم رو خفه می‌کنم. ولی هنوز نمی‌دونم می‌تونم کلاسی رو اداره کنم یا نه. کلا نمی‌دونم قراره چیکار کنم ولی خب تقریبا خوشحالم که رفتم. توی طول جلسه هم ماجراهای خنده‌داری پیش اومد که وقتی بنویسم می‌بینم عه خنده‌دار نیست. خدا رو شکر امشب اینجا دختر عاقلی هستم و دست از مسخره بازی و یا مویه کردن برداشتم. خوابم می‌آد. می‌خوام لپ تاپ رو خاموش کنم و بخوابم اما از هجوم فکرام توی تاریکی می‌ترسم و احتمالا خواب از سرم می‌پره. اگرهم لپ تاپ روشن باشه باز خواب از سرم می‌پره. گوشیم هم پیشم نیست تا کتاب بخونم و کم کم بخوابم. نمی‌دونم چیکار کنم.

همین دیگه. باز اگر نکته مهمی بود حتما می‌آم و در جریان‌تون می‌ذارم.

شب بخیر.

امشب که با مرضیه تلفنی صحبت می‌کردم بهم گفت حس می‌کنم نسبت به گذشته حالت بهتره. چون با خودت شفاف‌تر شدی. نیازهاتو شناختی، اون‌ها رو قبول کردی و حتی ازشون حرف هم می‌زنی. تو این مورد راست می‌گه. سخته ولی دارم کم کم با خودم و خواسته‌هام رو به رو می‌شم.

خیلی خنده دار بود=)))))))))))))))))))))

ولی الان طبق معمول مهمون داریم و من هم طبق معمول‌تر دستشویی دارم و فعلا نمی‌تونم به شرح ماوقع بپردازم.

ولی خیلی خنده‌دار بود=)))

بعد من تو این چند سال هر بار قرار بود برم آموزشگاه، یه جوری پیچوندم و نرفتم. حالا اولین تجربه‌م همراه با عمومه:||||||||| که خیلی باهاش رودربایستی دارم:|||| خدایا توی کل نوه‌ها، فقط یه نفر شغلش مرتبط با رشته‌ش هست. چرا اول بقیه رو سر و سامون نمی‌ده:((((( چرا من؟؟؟؟ خدایا دو ساعت دیگه وقت داری من رو محو کنی. فقط دو ساعت. کاش نامرئی بشم. دارم از شدت استرس متلاشی می‌شم....

تصور اینکه بخوام با عموم برم مصاحبه داره دیوونه‌م می‌کنه:| مگه اونجا مَته کوتکه؟

الان عمو زنگ زد گفت آماده شو بعد از ظهر می‌آم دنبالت بریم آموزشگاه دوستم:||||||||||| هر چی گفتم نه آمادگی ندارم. گفت چهار و نیم اونجام:||||| عموهام فکر می‌کنن من خیلی باسواد و فرهیخته هستم خیر سرم:||||||||| و احساس می‌کنن استعداد نداشته‌ی من داره هدر می‌ره. خبر ندارن من یک کلمه هم حتی نمی‌تونم حرف بزنم دیگه. هر چی بلد بودم از ذهنم پاک شده. حالا بعد از ظهر باید جلوی عموم و دوستش ضایع بشم:||| گفتم خودم می‌رم. گفت نه من باید محیطش رو ببینم، تایید کنم:||||||| سری قبل هم هی می‌گفت آدرس محل کارت رو بده من یه سر بزنم. گفتم نه من دیگه بزرگ شدم و جلوی بقیه خجالت می‌کشم و از این حرفا. بعد یه بار من رو توی کوچه دید گفت بیا بالا می‌رسونمت. بدون اینکه آدرس بگم من رو جلوی دفتر پیاده کرد:|||||||||||||||

انقدر الان استرس دارم که دوست دارم گریه کنم. خدایا لطفا من رو تا ساعت چهار و نیم از روی زمین محو کن. آمین.

راستی امروز توی مسیر برگشت، یه جایی بود که دورش رو حصار کشیده بودن و چند تا سگ خیلی وحشی هم داخلش بود. یکی از سگ‌ها تا ما رو دید شروع کرد به پارس کردن. من یه لحظه بیشتر نتونستم نگاهش کنم. روی دو پا ایستاده بود و هی سعی می‌کرد خودش رو بکشه بالا تا بیاد حساب ما رو برسه. وای نمی‌دونی چیکار می‌کرد که. اونجا هم یه مسیر باریک بود و مجبور شدیم از کنارش رد بشیم و قشنگ توی صورتم پارس می‌کرد و خودش رو می‌کوبید به حصار. من داشتم از ترس سکته می‌کردم. شبیه خرس بود. الان هر چی سعی می‌کنم بخوابم تا چشمام رو می‌بندم تصویرش می‌آد جلوی چشمم، بعد ادامه‌ش می‌دم و می‌بینم حصارش رو می‌شکنه و می‌آد همه‌ی ما رو پاره می‌کنه:|| الان هم اومدم برم دستشویی. گربه توی حیاط بود. من از اینکه حیوون توی خونه باشه متنفرم. اصلا احساس امنیت ندارم. هر چی بهش گفتم پیشته. پیشته. پیشته بابا می‌خوام برم دستشویی! اهمیت نداد منم برگشتم و نشستم و دارم این چرت و پرت‌ها رو می‌نویسم:| واقعا این گربه‌ها چرا اینجورین؟ وقتی آدم رو می‌بینن فقط مونده که میدل فینگرشون رو بهمون نشون بدن. شاید چون چهار تا انگشت دارن. در نتیجه میدل فینگری هم وجود نداره و نمی‌تونن این کار رو بکنن‌ البته من نمی‌دونم چند تا انگشت دارن ولی واقعا چرا اینجوری‌ان؟

می‌تونم تا صبح چرت و پرت بگم ولی برای حفظ شخصیت خودم این پست رو می‌‌بندم. می‌رم کتاب بخونم بلکه فردا صبح چیزی به ارزش‌های ملت ایران افزوده شده باشه😌💅

امروز یه روز فوق العاده بود. صبح سرپرست گروه کوهنوردی بهم پیام داد و لوکیشن امروز رو فرستاد (همه‌ی اعضای گروه بازنشسته‌ن و تقریبا هر روز می‌رن کوه.) منم دست از منزوی بودن برداشتم پیام دادم و گفتم حتما می‌آم. خیلی خوب بود. قشنگ کیف کردما. من این کوه‌ها رو هر وقت از کنارشون رد می‌شدیم دیده بودم اما فکر نمی‌کردم خودم یه روزی برم، که امروز رفتم خدا رو شکر. واقعا آدم باید همینجوری باشه وقتی سنش می‌ره بالا. فعال و خوشحال و ورزشکار. فکر کن من که کوچیک‌ترین عضوشون بودم یه جاهایی نفس کم می‌آوردم ولی عقب‌دار گروه اجازه ایستادن نمی‌داد. تا دو ساعت بعد از اینکه اومدیم پایین من همچنان سرفه می‌کردم. بار اولی بود که اینجوری می‌شدم. ولی این نفس کم آوردنه برام شیرینه. یا اینکه وقتایی که می‌رم یه کوه سخت و صبح فرداش بدن درد دارم. برام شیرینه چون نشون می‌ده من از محدودیتی که داشتم یه قدم پام رو جلوتر گذاشتم.

تازه همه‌ هم خیلی باهام خوب و صمیمی برخورد کردن (نمی‌دونم چرا توی ذهنم ازشون غول ساخته بودم) گفتن چرا بقیه روزها رو نمی‌آیی؟ گفتم رفت و آمدش یه مقدار برام سخته. گفتن خونه‌تون کجاست ما خودمون می‌آییم دنبالت. منم یکم تعارف و اینا کردم. ولی تا نزدیک‌ترین جایی که بتونم خودم می‌رم که به خاطر من مسیرشون رو تغییر ندن. حالا ببینم چی می‌شه. ولی جاهای داخل شهر رو حتما خودم می‌رم.

یه جایی از مسیر یکم سخت شد سرپرست گروه بهم گفت ال دخترم مراقب باش. اون لحظه انقدر احساساتی شدم ولی چیزی بروز ندادم. اصلا آخرین باری که یه صدای مردونه من رو دخترم خطاب کرده باشه یادم نمی‌آد. قشنگ اون لحظه حس کردم چقدر تشنه شنیدن همین یک کلمه بودم. خلاصه که خیلی خوب بود و اینکه می‌گم امروز یه روز فوق العاده بود. به خاطر همین بود که شنیدم یکی بهم گفت دخترم. شاید حالا که دارید اینجا رو می‌خونید چیزی که نوشتم به نظرتون احمقانه بیاد. خودمم با اینکه توی ذهنم برام یه حس قشنگ بود اما وقتی نوشتمش گفتم خب که چی؟ و به نظر خودمم احمقانه اومد حتی:|

خب دیگه، خیلی خسته‌م و متاسفانه امشب نمی‌تونم گره‌های روحی و روانی و عقده‌های درونیم رو اینجا باز کنم و شرح و بسط بدم وقتی هم رسیدم خونه از شدت خستگی جلوی بخاری خوابم برد. که عمه‌م فکر کرد دارم شوخی می‌کنم:||||||| اومد بیدارم کرد و بهم گفت ساعت خواب! الان چه وقت خوابیدنه؟! :||||| وای دوست داشتم خودم رو رنده کنم اون لحظه. فکر نمی‌کرد من واقعا خواب باشم. البته بعد از این که بیدارم کرد و فهمید واقعا خواب بودم هم معذرت خواهی نکرد و خیلی طبیعی رفت با مامانم صحبت کرد (حریم خصوصی:10/10) :|||||

من هر بار می‌گم نه فعلا نمی‌خوام کار کنم اما باز مرتب سایت‌های کاریابی رو چک می‌کنم و بعضی موقع‌ها هم برای شغل‌هایی که پیشنهاد می‌ده، دکمه ارسال رزومه رو می‌زنم. راستش نمی‌تونم با خودم صادق باشم اینکه نمی‌خوام کار کنم به خاطر اینه که می‌خوام از یه جهت‌های دیگه خودم رو رشد بدم، بعد ذهنم رو درگیر کار کنم؟ یا به خاطر تنبلیمه؟ یا به خاطر اعتماد به نفس پایینم و میل شدیدم به رو به رو نشدن با آدم‌ها؟ یا تجربه تقریبا تلخ کار قبلی؟ نمی‌تونم بفهمم چمه و به خاطر همین نمی‌تونم درست تصمیم بگیرم. و واقعا احساس درموندگی می‌کنم:|

امروز باز رفتم یه جا برای مصاحبه. تقریبا به خونه‌مون نزدیکه. توی راه بارها ایستادم و هی می‌خواستم برگردم. حتی چند بار توی پیچ‌های راه پله. ولی رفتم. تو نگاه اول که به نظر جای خفنی می‌اومد. از فضا و چیدمانش خیلی خوشم اومد. قشنگ بود. کاری هم که من قراره انجام بدم ظاهرا کار زیاد سختی نیست اما اونجا کارمند خانم دیگه‌ای رو ندیدم. فکر کنم برام سخت باشه توی محیطی کار کنم که انقدر مردونه باشه. چون کلا توی دنیای واقعی من فقط با چند تا از پسر عموهام و پسرخاله‌هام راحتم. نمی‌دونم چرا انقدر با بقیه آقایون سختمه ارتباط برقرار کردن. حتی با مدیر قبلی هم اکثرا فقط وقتایی که لازم بود باهاش حرف می‌زدم. الانم مطمئنم اگر برم خجالتم روی عملکردم تاثیر می‌ذاره و نمی‌تونم اونی که واقعا هستم، باشم. از وقتی اومدم هی با خودم صحبت می‌کنم ال، تو نگاه جنسیتی نداشته باش! فقط چند تا جوونید که قراره کنار هم یه کاری رو پیش ببرید. بعد سی ثانیه بعد باز یادم می‌ره.

محیط خونه‌مون رو هم دوست ندارم و دلم می‌خواد حداقل یه چند ساعتی رو نباشم. کلا به نظرم بعد خوابگاه آدم اگر برگرده خونه خیلی اذیت می‌شه. باید بره دنبال زندگی خودش. رفت و آمد های بیش از اندازه، تلفن‌ها و خبرهای مختلف، کنایه‌های مامان، کار کردن زیادش و خستگی زیادترش. واقعا وقتی خسته‌ست چرا گیر می‌ده به من؟ در ضمن من توی خونه هم برچسب یه آدم شکست خورده و ناموفق هم دارم و همه‌ی کنایه‌هایی که مامان بهم می‌زنه در مورد همین موضوعه. خسته‌م. نمی‌دونم چه غلطی باید بکنم.

ولش کن. تو ماچ اینفورمیشن شد باز:| از خودم بدم می‌آد وقتایی که احساساتی می‌شم و زیادی حرف می‌زنم.

پس زمینه‌ی ذهنم توی این لحظه: کلیک

اومدم خونه‌ی مادر و عمه داره یه سریال می‌بینه به اسم لژیونر. یه لحظه نگاهم افتاد دیدم اشپیتیم آرفی بازی کرده. نمی‌دونستم بازیگر هم هست. این بشر چرا ول کن ایران نیست؟! باورم نمی‌شه یکی که حتی ایرانی هم نیست با انتخاب خودش تو این جهنم مونده باشه:/ یاد یه توییت قدیمی افتادم. می‌گفت آخرش همه‌مون می‌ریم فقط اشپیتیم آرفی می‌مونه. هر شب در تنگه هرمز رو قفل می‌کنه و می‌ره می‌خوابه. هااار هار هار:|

ولی چرا نمی‌ره جدی؟ خدایا پول و پاسپورت معتبر رو به کیا دادی آخه:| من اگر می‌تونستم برم به جوری می‌رفتم که حتی فارسی حرف زدن هم یادم بره...

توی این کتابی که جدیدا دارم می‌خونم نوشته تیم کره شمالی توی جام جهانی ۱۹۶۶ انگلیس خیلی خوب بازی می‌کنه و تا یک هشتم هم بالا می‌رن. بعد از اینکه ایتالیا رو می‌برن، همه‌ی بازیکن‌هاشون می‌رن بار و حسابی مست می‌کنن. جوری که تا دو روز بعد هنوز گیج بودن. دو روز بعد با پرتغال بازی داشتند و ۳-۵ بازی رو می‌بازن. وقتی برمی‌گردن کشورشون، کل تیم (غیر از یک نفر) رو می‌برن اردوگاه کار اجباری=))))) نوشته وقتی وارد اردوگاه شده یکی از بازیکنا رو می‌بینه که دوازده سال اونجا بوده. ده سال بعد هم که از اردوگاه می‌ره، هنوز اونجا بوده:| در مورد اردوگاه‌‌های کره شمالی حتما بخونید و ببینید چقدر وحشتناکه. و اینکه به چه دلایل مسخره‌ای آدم‌ها رو اونجا می‌برن. نویسنده این کتاب هم یه زندگی خیلی خیلی خیلی عالی توی ژاپن داشتند. یه روز مامان بزرگ و بابا بزرگش تصمیم می‌گیرن برگردن کره و اون همه ثروت رو هم تقدیم حزب کره می‌کنن. بعدتر بابابزرگش خائن شناخته می‌شه:|||| و همه‌ی افرادی که با اون زیر یک سقف و توی یک خونه بودن هم خائن شناخته می‌شن و کل خونواده‌شون رو می‌برن اردوگاه کار اجباری:|||||||| حتی خود نویسنده و خواهرش که دو تا بچه‌ی کوچولو بودن. هر بار یه کتاب در مورد کره می‌خونم واقعا دود از کله‌م بلند می‌شه. به عنوان یه خاورمیانه‌ای و بدتر از اون یه ایرانی، نمی‌دونم چرا هنوز یه چیزایی هست که سورپرایزم کنه:/

کلیک

شب بخیر.

از شدت مودی بودنم همینقدر بگم که امروز که می‌خواستم برم کوه، آماده شده بودم. فقط مانتوم رو باید اتو می‌کردم تو فاصله این که برم اتو رو بیارم منصرف شدم :) یعنی توی کمتر از پنج ثانیه تصمیمم عوض شد:| بعد پیام دادم معذرت خواهی کردم گفتن مشکلی نداره. فکر کنم به خاطر اینکه تقریبا وسط بیابون بود، یه لحظه ترسیدم که برم. خودشون هم اون روز گفتن اگر ماشین داشته باشید راحت‌ترید. گفتم ندارم. گفتن پس برگشت رو خودمون می‌رسونیمت. چرا در مورد رفت هیچ تعارفی نکرد یکمم معذب بودم، شایدم به خاطر همین یهویی رفتنم رو کنسل کردم. کلا با آدم‌هایی که خیلی از خودم بالاترن سختمه ارتباط برقرار کردن. درسته با بقیه هم سختمه، ولی خب اینا بیشتر. باز خوابگاه که بودم یکم آدم شده بودم. ولی مثل اینکه انگاری روز از نو، روزی از نو:|

فیلم خوبی بود. اگر دنبال یه کمدی می‌گردید که لوس هم نباشه، پیشنهاد می‌شه.

چقدر خانواده دختره من رو یاد خانواده پدریم انداخت حتی اینکه همه‌شون نزدیک هم زندگی می‌کنن. کلا شباهت‌های زیادی داشتیم باید به دخترعمه‌م بگم فیلم رو ببینه. اون قشنگ می‌فهمه چی می‌گم

در کل من از فامیل زیاد و خانواده بزرگ خیلی خوشم میاد. هر چند گاهی اوقات ازشون ناراحت می‌شم. ولی در مجموع دوست‌شون دارم. نمی‌دونم حالا که مامان بزرگم نیست رابطه‌مون مثل قبل می‌مونه یا نه...

وای وای وای. الان رفتم بیرون و مهتاب کل حیاط‌ رو پوشونده بود. نمی‌دونی چقدر قشنگه. اگر پسر بودم قطعا الان از خونه می‌زدم بیرون برای یه پیاده روی طولانی. کاش الان یه جایی توی طبیعت بودم. کنار دریا مثلا. یا وسط یه دشت بزرگ. یا توی دل کوه. آخه وقتی بیرون الان انقدر قشنگه چرا من باید تا گردن زیر لحاف باشم و منتظر تموم شدن دانلود My Big Fat Greek Wedding 2

اینو امشب دیدم. فضای حال خوب کنی داشت و خوش گذشت بهم. قسمت دومش رو هم فردا شب می‌بینم.

قبل خواب می‌خواستم چایی و شیرینی بخورم اما چون می‌دونستم بعدش دیگه نمی‌رم مسواک بزنم، نخوردم و الان فکر شیرینی رهام نمی‌کنه. از وسط‌‌‌های فیلم درست نمی‌فهمیدم جریان چیه چون داشتم محاسبه می‌کردم اگر شیرینی بخورم واقعا مسواک نمی‌زنم یا ممکنه بزنم. تازه دلم پیتزا هم می‌خواد هم پیتزای گرم، هم پیتزای سردی که از روز قبل توی یخچال مونده باشه. نمی‌دونم چرا انقدر دلم خوراکی‌های خوشمزه می‌خواد نصفه شبی:| از خستگی و پا درد هم دارم جون می‌دم رسما. تازه پس زمینه ذهنم هم شماعی زاده داره می‌خونه: همینه که بی عروسکی:| همینه که بی بادبادکی:| یک الک بی دولکی:||||| این خونه رو کی ساخته اوسای بنا ساخته تنهای تنها ساخته با چوب نعنا ساخته. واقعا چرا باید این کوفتی رو از بر باشم:| تقصیر خواهرمه. اه.

امروز مرحله جدیدی از خنگی و گیجی رو آنلاک کردم و خوشحالم از این بابت یه گروه هست همیشه پنج شنبه‌ها می‌رن کوه. من و پسرخاله‌م قبلا یه بار باهاشون رفتیم ولی بیشتر یا خودمون دوتایی می‌ریم یا علی خودش با همین گروه می‌ره. منم هر بار می‌رفتم مجبور بودم با اسنپ برم چون خیلی دوره و از وقتی هم که رفتم دانشگاه کلا سوار اتوبوس‌های اینجا نشدم و بلد نیستم دقیق کجا اتوبوس هست و مسیرها چجوریه. امروز گفتم تا جایی که بلدم رو خودم می‌رم بقیه راه رو اسنپ می‌گیرم. که دیدم عه گوشیم نیست از اونجایی که توی طول روز خیلی ازش استفاده می‌کنم و بهش وابستگی خاصی دارم حتی یادم رفته بود این بچه برای منه و توی خونه جا گذاشته بودمش دیگه اتوبوس رو سوال کردم و مثل بچه‌ی آدم سوار شدم، یه مسیری رو هم پیاده رفتم و رسیدم. فکر کن از اول سال من می‌تونستم با این هزینه‌ی خیلی کم راحت برم و بیام. اگر بدونی چقدرررر پول اسنپ دادم. خوب شد که جا گذاشتم گوشیم رو. بعد دیگه رفتم و با یه خانوم هم دوست شدم و اصلا هم ترس نداشت بعد با رئیس گروه حرف زدم. آدم با شخصیتیه واقعا. گفت علی کجاست؟ نیومده چرا؟ گفتم امتحان داشت. شماره‌م رو گرفت و لینک گروه‌شون رو فرستاد. بعد من رو به خانوم‌شون معرفی کرد و کم کم با آدم‌های دیگه دوست شدم. خیلی خوب بود و اصلا احساس غریبی نکردم. یکم در مورد کوه با اون آقاهه صحبت کردیم بعد گفتش که یه گروه خصوصی‌تر دارن و چند نفر بیشتر نیستن. حالا که انقدر علاقه داری اون برنامه‌ها رو هم بیا. اون‌ها توی طول هفته برگزار می‌شن. قرار شد شنبه بهش پیام بدم تا لوکیشن بفرسته و برم. ولی نمی‌دونم برم یا نه، احتمالا برم ولی اون چند نفر ظاهرا خیلی باکلاس و سطح بالان. دوست ندارم برم بعد به چشم مزاحم بهم نگاه کنن. یا کسی که جمع خصوصی‌شون رو بهم زده. ولی باز می‌گم اگر مزاحم بودم که نمی‌گفت بهم. تازه وقت خداحافظی خانوم‌شون هم باز ازم پرسید می‌آم یا نه. همین دیگه. اینم از امروز. وقتی هم برگشتیم هوا تاریک بود و اونجا هم یه خیابونیه که تاکسی و اتوبوس و اینجور چیزا نداره. ماشین‌ها با سرعت زیااااااااد حرکت می‌کنن و توی پیاده رو هم هیچ موجود زنده‌ای نیست و یه جور عجیبی ترسناک و خلوته. منم گوشی نداشتم که اسنپ بگیرم. دیگه سعی کردم نترسم و تند تند راه می‌رفتم تا برسم به یه خیابون درست و حسابی. بعد هم با اتوبوس برگشتم خونه. ولی ظاهرا اشتباه سوار شده بودم. تقریبا نزدیک بودم پیاده شدم و بقیه راه رو خودم رفتم. ولی دفعه بعد می‌تونم حتی تا سر خیابون خودمون با اتوبوس بیام اگر درست سوار بشم. خیلی خوشحالم که دیگه قرار نیست با اسنپ برم و بیام‌. اگر برم کارت بگیرم که تازه بیشتر هم می‌تونم صرفه جویی کنم. چون فقط ۳۶۰ هزار تومن توی کارتم دارم، زیبا نیست؟ البته فعلا بی پولیم اذیتم نکرده چون می‌دونم این شرایط انتخاب خودم بوده و هر موقع بخوام می‌تونم باز برم سرکار. به خاطر همین زیاد نمی‌ترسم.

از وقتی اومدم خونه، گوشیم رو روشن کردم اما چون یکم قاطی داره معمولا پیامک‌هام برام نمیاد. پیامک اون آقاهه هم نیومد. در نتیجه من الان شماره‌ش رو ندارم که شنبه بهش پیام بدم😌 می‌تونم از علی بگیرم ولی دلم نمی‌خواد باهاش حرف بزنم. ازش ناراحتم. چون سر یه چیز مسخره که به خودم مربوطه نه اون، باهام لج کرده و رفتارش تغییر کرده. شب یلدا که اصلا باهام حرف نزد. من نمی‌دونستم باهام قهره:| بهش گفتم علی جون آبجی فردا میای بریم کوه؟ گفت نه حوصله ندارم. فکر کنم یکم توی جمع ضایع شدم ولی مهم نیست.

اصلا ولش کن. اگر تا فردا پیامک نیومد اونوقت شاید شماره رو ازش گرفتم. اگر جوابم رو بده:)

باز چقدر حرف زدما:|

چند وقت پیش برای یه شرکت رزومه فرستادم. تصمیم نداشتم فعلا برم سر کار تا یه ذره خودم رو پیدا کنم و بشناسم و برم دنبال کارایی که دلم می‌خواست تجربه کنم. ولی چون تو این سه ماه بیکاری خیلی خوب عمل کردم گفتم بذار رزومه رو بفرستم ببینم چی می‌شه. حالا امروز که روی دنده‌ی چپم بودم زنگ زدن. منم جواب ندادم. بعد پیام دادن بازم جواب ندادم:| گوشیم رو هم خاموش کردم. اگر می‌شد می‌رفتم طرف رو کتک هم می‌زدم حتی ولی کلا خیلی مشکوکه، به چند دلیل که الان حوصله نوشتنش رو ندارم. هر چقدر هم فکر می‌کنم می‌بینم اصلا دلم نمی‌خواد برم سرکار در حال حاضر. فعلا توانایی آشنا شدن با آدم‌های جدید رو ندارم.

می‌شه برام دعا کنید؟ من این روزا خیلی گمم. پشت هم اشتباه می‌کنم و هیــــــــــــــــــــــــچ کنترلی روی رفتارم ندارم. دارم آسیب می‌زنم به خودم.

الان از حافظ پرسیدم آیا اوضاع و احوال من روبراه می‌شه یا نه؟ این اومد:

همای اوج سعادت به دام ما افتد

اگر تو را گذری بر مقام ما افتد

حباب وار براندازم از نشاط کلاه

اگر ز روی تو عکسی به جام ما افتد

شبی که ماه مراد از افق شود طالع

بود که پرتو نوری به بام ما افتد

به بارگاه تو چون باد را نباشد بار

کی اتفاق مجال سلام ما افتد

چو جان فدای لبش شد خیال می‌بستم

که قطره‌ای ز زلالش به کام ما افتد

خیال زلف تو گفتا که جان وسیله مساز

کز این شکار فراوان به دام ما افتد

به ناامیدی از این در مرو بزن فالی

بود که قرعه دولت به نام ما افتد

ز خاک کوی تو هر گه که دم زند حافظ

نسیم گلشن جان در مشام ما افتد

فکر اینکه رونالدو از این بعد باید تو ورزشگاه‌هایی بازی کنه که با بلندگوی سبزی فروشی تشویقش می‌کنن، روحم رو خراش می‌ده:|||

چرا برای آدم‌های پولدار، انقدر پول مهمه؟ یعنی واقعا انقدر پول مهمه؟؟!

و در تاریخ چهارده دی ماه به خودش قول داد که دختر خوبی بشه و بمونه، "تحت هر شرایطی" و به خودش نزدیک شه و اشتباهاتش رو جبران کنه، " تحت هر شرایطی"

خدای من! چرا من انقدر خنگ و ساده و احمقم آخه:////

=))

الان یاد یه ماجرای خنده‌دار افتادم و دارم ریز ریز می‌خندم با خودم. چند سال پیش من و دختر خاله‌م یه تور طبیعت گردی ثبت نام کردیم و باهاشون رفتیم بیرون. توی راه کم کم از گروه جدا شدیم و برای خودمون از یه مسیر دیگه رفتیم. البته بعدش فهمیدیم چه غلطی کردیم. در حالیکه همه داشتن اون بالا توی خشکی حرکت می‌کردن ما دو تا احمق مجبور بودیم از توی رودخونه بریم هیچ راه دیگه‌ای هم نداشتیم که بتونیم بریم بالا. دقیقا تا کمر توی آب بودیم یه جاهایی حتی عمق آب بیشتر هم می‌شد. یکی از پسرای گروه هم پشت سرمون بود. دیگه یه جایی رسیدیم اصلا نمی‌شد جلو رفت. شدت و عمق آب خیلی زیاد بود. یه سنگ خیلی بزرگ اونجا بود باید می‌رفتیم روی اون بعد می‌تونستیم بریم توی حاشیه‌ی رودخونه. اما اون سنگ به خاطر آب سطحش صیقلی شده بود و اصلا نمی‌شد ازش بالا رفت.فکر کنم ارتفاعش حدودا دو متر بود. اون پسره اومد جلو گفت من دستام رو قفل می‌کنم شما برید بالا. منم بعدش یه جوری می‌آم. من در حال تعارف کردن بودم که نه بابا زشته، گناه دارید، اذیت می‌شید که دیدم دختر خاله‌م هنوز جمله‌م رو تموم نکردم رفته اون بالا. با خودم گفتم برای اینکه این طفلک کمتر اذیت بشه، تا دستم رسید به سنگ، خودم رو می‌کشم بالا. مثل وقتی که از استخر می‌خوای بیای بیرون، همونجوری. با کلی خجالت اومدم برم بالا و همین کار رو بکنم که نتونستم خودم رو کنترل کنم و با زانو محکم زدم توی صورت طرف وای از شدت خجالت قرمز شده بودم اونم همینجوری نگام می‌کرد بعد شونزده هزار بار ازش عذرخواهی کردم. دیگه اونم خودش رو کشوند بالا و رفتیم. ما از اون آروم‌تر حرکت می‌کردیم. نزدیک آبشار که شدیم دیدم پسره از زیر آبشار داره دست تکون می‌ده. در واقع داشت بال بال می‌زد. به دختر خاله‌م گفتم وا ببین چه صمیمی شده، منم با یه لبخند احمقانه براش دست تکون دادم بعد دیدم داره به یه چیزی اشاره می‌کنه. نگو صندلش رو آب برده بود داشت به ما می‌گفت براش بگیریم. که تا من بیام بفهمم چی داره می‌گه کلا صندلش رفت دیگه رسیدیم نزدیک آبشار، همه مشغول عکاسی و بازی و بزن و برقص بودن و من و دختر خاله‌م هم از خستگی داشتیم جون می‌دادیم شبیه جنگ زده‌ها بودیم. شبیه اونایی که توی دریا کشتی‌شون غرق می‌شه و تا جزیره شنا می‌کنن. ژولیده، پریشون، خسته و گرسنه. فکر کن یه مسیر خیلی طولانی رو توی آب حرکت کرده بودیم با لباس و کوله‌های خیس و سنگین. دیگه ناهار خوردیم و دو تایی زیر آفتاب خوابیدیم حتی فکر کنم زیر آبشار هم نرفتیم و تا بعد از ظهر جفت‌مون شبیه دو تا جنازه کنار رودخونه افتاده بودیم. موقع رفتن اومدن ما رو بیدار کردن و خیلی خوش گذشت واقعا

واقعا چرا باید یهو بلند شم و با این آهنگ کردی برقصم؟ پناه بر خدا!! چقدر هم بد می‌رقصم:|| در حالت عادی یه بشکن نمی‌تونم بزنما، نمی‌دونم چم شده بود.

هر شب یه فاز جدیدی رو می‌کنم

انقدر خونه‌مون سرده که من الان دو تا بافت روی هم پوشیدم و روی اون یه کاپشن و تازه پالتوم رو هم انداختم روی دوشم. یه کلاه هم سرمه و کلاه پالتوم هم روی اون یکی کلاهه:/ جوراب هم پوشیدم. برای خودم کرسی گذاشتم و نشستم زیر کرسی. با این حال هنوز سرد بود و کیسه آب گرم رو هم بغل گرفتم. دو ساعته همینجوری نشستم و مطلقا حوصله هیچ کاری رو ندارم. در حالیکه خیلی کار دارم. توی این دو ساعت سرم رو گذاشتم روی کرسی و چشمام رو بستم و دستم رو گذاشتم روی کیسه آب گرم و یه لحظه فکر کردم اون بچه‌ی توی دلمه:| از وقتی اتاق تاریک رو دیدم رسما رد دادم و دوست دارم مامان بشم. باهاش حرف زدم و بهش گفتم چند روزه فهمیدم که خیلی دوستش دارم، نمی‌دونم سالها بعد، یه روزی می‌تونم به دنیا بیارمش یا نه، اما الان یه قسمتی از اون توی وجودمه، و می‌خواستم بدونه که چقدر دوستش دارم. اما اگر قرار باشه به دنیا بیاد و توی جوونیش همونقدری که الان من نا امید هستم اون هم از زندگیش نا امید باشه، ارزشش رو نداره. دوست ندارم اذیت بشه و یه روزی تو زندگیش حس‌هایی که من تجربه‌ش کردم رو تجربه کنه. بچه‌دار شدن توی ایران، زندگی کردن و دووم آوردن توی اینجا شجاعت می‌خواد. امروز وقتی قیمت دلار رو فهمیدم نزدیک بود از شدت استرس بالا بیارم. حالت تهوع وتپش قلب داشتم. همه چیز خیلی ترسناک و سیاهه. خصوصا الان که کار نمی‌کنم و درآمدی ندارم خیلی بیشتر از قبل می‌ترسم. خوش به حال هر کی که اینجا نیست یا داره می‌ره. واقعا برای همه‌شون خوشحالم. درسته که هر روز یکی از آدم‌هایی که دوست‌شون داشتیم مهاجرت می‌کنن و می‌رن و یه تیکه از ما رو هم با خودشون می‌برن و این ناراحت کننده‌ست، اما بالاخره از این باتلاق نجات پیدا کردن. نمی‌دونم توی این شرایط چجوری می‌شه امیدوار بود. مدام صدای صابر ابر توی فیلم اینجا بدون من توی سرمه. اونجایی که می‌خواست در و پنجره رو ببنده و شیر گاز رو باز کنه. کاش می‌شد با کل مملکت هم همین کار رو کرد. صبح فردا دیگه دیگه هیچ آدم نا امید و ناراحتی وجود نداشت. چون همه مرده بودیم. همه با هم.