خب راستش رو بخوای یکم غم انگیز بود که دیروز هیچکدوم از دوستام تولدم رو یادشون نبود. غیر از یه نفر البته. غم انگیز نه ها ولی عجیب بود و برای اولین بار تو زندگیم اتفاق میوفتاد فکر کنم. از کسی ناراحت نیستم فقط دارم فکر میکنم که احتمالا اکثر دوستام رو از دست دادم. فقط تو مناسبت های خاص مثل عید یا تولدشون یا چیزایی شبیه به این بهشون زنگ میزنم و هیچ راه ارتباطی دیگه ای هم ندارم. شاید حق دارن. احتمالا همه فراموشم کردن. یعنی واقعا فراموشم کردن؟
به هر حال، امروز اولین روز 24 سالگی بود^__^ از صبح به آرزوهام فکر میکردم. به این که دلم چقدر دلم میخواست یه روزنامه نگار بشم. کنارش زبان درس بدم. سفر برم. فوتبال ببینم و صبح روز بعدش یه تحلیل درست و حسابی از بازی شب قبل نوشته باشم. دلم برای آرزوهام تنگ شد. زیاد نیست ولی واقعا همین رو از زندگیم میخواستم.
من از بچگی برای همه نشریات کودک نامه مینوشتم. اشتراک همه رو داشتم تقریبا و کل روزام با عشق و انرژی میگذشت. مدام ذوق نوشتن داشتم و عالی بود اون موقع ها. براشون داستان مینوشتم و میفرستادم. بزرگ تر که شدم رفتم سراغ مجله های دیگه و برای اونا هم مینوشتم این بار بیشتر ورزش و سینما. اغلب هم چاپ میشد بعد هم نشریه دانشگاه که اون هم دوران خیلی خوبی بود. همون ترم های اول بود که تصمیم گرفتم دیگه جدی تر بنویسم و از این کار پول دربیارم حتی. و کنار آدمایی باشم که کارشون همینه و ازشون یاد بگیرم. برای رزونامه پیروزی رزومه فرستادم و اونا هم خوششون اومد و قرار شد کار کنیم. اما حدس بزنید چیکار کردم^__^ پشیمون شدم و با خودم گفتم نمیشه نمیتونی^__^
برای تدریس هم چند ماه پیش حسابی رو خودم کار کردم گفتم باید شروع کنی. ترم یک رو که میتونی درس بدی نمیتونی؟ و جدی رفتم دنبالش. با یه آموزشگاه صحبت کردم و قرار شد تدریس آنلاین رو شروع کنم. تو دفترچهم کلی طرح درس نوشتم. و ایده هایی که به ذهنم میرسید و فکر میکردم به درد میخوره. اما بازم دقیقه نود جا زدم و گفتم نمیتونم.
می بینی؟من فرصت رسیدن به آرزوهام و پیشرفت کردن رو داشتم اما همه رو خودم خراب کردم. واقعا من چمه؟
24 سالم شد اما واقعا چه قدم بزرگی برداشتم؟ ها؟
+ درسته دوستام یادشون نبود ولی خونوادم و فامیل حسابی غافلگیرم کردن. و خیلی خوشحالم بابت این قضیه.
+خدایا شکرت
شهربازی هم تقریبا خلوت بود و کارمندای خیلی باحالی داشت جوری که برای هر بازی یه بار کارت میزدیم و ده دور بازی میکردیم یعنی اونقدر بازی میکردیم تا حالمون بد میشد و خودمون میگفتیم آقا بسه🥴 بعد هم سوار چرخ و فلک شدیم و من فهمیدم چقدر نسبت به قبل تغییر کردم و از ارتفاع میترسم. قبلا چه کارایی نمیکردم تو این بازی ها ولی الان جرات نگاه کردن به اطراف رو هم نداشتم حتی. یه طوفان وحشتناک هم میومد و صندلی هاش تکون های خیلی بدی میخورد. اما خب این دلیلی نشد که ما از خیر بازی مفتی بگذریم در نتیجه هزار و پونصد دور با چرخ و فلک دور زدیم
بعد به اصرار خودمون نگه داشت و گرنه میگفت یه دور دیگه هم برید. واقعا دفعه اولی بود که یه جا میرفتم و همه چیز به نفع مردم بود و کارکناش انقدر خوش اخلاق بودن.
زلف آشفته