من هر بار می‌گم نه فعلا نمی‌خوام کار کنم اما باز مرتب سایت‌های کاریابی رو چک می‌کنم و بعضی موقع‌ها هم برای شغل‌هایی که پیشنهاد می‌ده، دکمه ارسال رزومه رو می‌زنم. راستش نمی‌تونم با خودم صادق باشم اینکه نمی‌خوام کار کنم به خاطر اینه که می‌خوام از یه جهت‌های دیگه خودم رو رشد بدم، بعد ذهنم رو درگیر کار کنم؟ یا به خاطر تنبلیمه؟ یا به خاطر اعتماد به نفس پایینم و میل شدیدم به رو به رو نشدن با آدم‌ها؟ یا تجربه تقریبا تلخ کار قبلی؟ نمی‌تونم بفهمم چمه و به خاطر همین نمی‌تونم درست تصمیم بگیرم. و واقعا احساس درموندگی می‌کنم:|

امروز باز رفتم یه جا برای مصاحبه. تقریبا به خونه‌مون نزدیکه. توی راه بارها ایستادم و هی می‌خواستم برگردم. حتی چند بار توی پیچ‌های راه پله. ولی رفتم. تو نگاه اول که به نظر جای خفنی می‌اومد. از فضا و چیدمانش خیلی خوشم اومد. قشنگ بود. کاری هم که من قراره انجام بدم ظاهرا کار زیاد سختی نیست اما اونجا کارمند خانم دیگه‌ای رو ندیدم. فکر کنم برام سخت باشه توی محیطی کار کنم که انقدر مردونه باشه. چون کلا توی دنیای واقعی من فقط با چند تا از پسر عموهام و پسرخاله‌هام راحتم. نمی‌دونم چرا انقدر با بقیه آقایون سختمه ارتباط برقرار کردن. حتی با مدیر قبلی هم اکثرا فقط وقتایی که لازم بود باهاش حرف می‌زدم. الانم مطمئنم اگر برم خجالتم روی عملکردم تاثیر می‌ذاره و نمی‌تونم اونی که واقعا هستم، باشم. از وقتی اومدم هی با خودم صحبت می‌کنم ال، تو نگاه جنسیتی نداشته باش! فقط چند تا جوونید که قراره کنار هم یه کاری رو پیش ببرید. بعد سی ثانیه بعد باز یادم می‌ره.

محیط خونه‌مون رو هم دوست ندارم و دلم می‌خواد حداقل یه چند ساعتی رو نباشم. کلا به نظرم بعد خوابگاه آدم اگر برگرده خونه خیلی اذیت می‌شه. باید بره دنبال زندگی خودش. رفت و آمد های بیش از اندازه، تلفن‌ها و خبرهای مختلف، کنایه‌های مامان، کار کردن زیادش و خستگی زیادترش. واقعا وقتی خسته‌ست چرا گیر می‌ده به من؟ در ضمن من توی خونه هم برچسب یه آدم شکست خورده و ناموفق هم دارم و همه‌ی کنایه‌هایی که مامان بهم می‌زنه در مورد همین موضوعه. خسته‌م. نمی‌دونم چه غلطی باید بکنم.

ولش کن. تو ماچ اینفورمیشن شد باز:| از خودم بدم می‌آد وقتایی که احساساتی می‌شم و زیادی حرف می‌زنم.

پس زمینه‌ی ذهنم توی این لحظه: کلیک