از شدت مودی بودنم همینقدر بگم که امروز که میخواستم برم کوه، آماده شده بودم. فقط مانتوم رو باید اتو میکردم تو فاصله این که برم اتو رو بیارم منصرف شدم :) یعنی توی کمتر از پنج ثانیه تصمیمم عوض شد:| بعد پیام دادم معذرت خواهی کردم گفتن مشکلی نداره. فکر کنم به خاطر اینکه تقریبا وسط بیابون بود، یه لحظه ترسیدم که برم. خودشون هم اون روز گفتن اگر ماشین داشته باشید راحتترید. گفتم ندارم. گفتن پس برگشت رو خودمون میرسونیمت. چرا در مورد رفت هیچ تعارفی نکرد
یکمم معذب بودم، شایدم به خاطر همین یهویی رفتنم رو کنسل کردم. کلا با آدمهایی که خیلی از خودم بالاترن سختمه ارتباط برقرار کردن. درسته با بقیه هم سختمه، ولی خب اینا بیشتر. باز خوابگاه که بودم یکم آدم شده بودم. ولی مثل اینکه انگاری روز از نو، روزی از نو:|
+ [ شنبه هفدهم دی ۱۴۰۱ ] [ 15:39 ] [ C'est moi! ]
|
زلف آشفته