چند وقت پیش برای یه شرکت رزومه فرستادم. تصمیم نداشتم فعلا برم سر کار تا یه ذره خودم رو پیدا کنم و بشناسم و برم دنبال کارایی که دلم میخواست تجربه کنم. ولی چون تو این سه ماه بیکاری خیلی خوب عمل کردم
گفتم بذار رزومه رو بفرستم ببینم چی میشه. حالا امروز که روی دندهی چپم بودم زنگ زدن. منم جواب ندادم. بعد پیام دادن بازم جواب ندادم:| گوشیم رو هم خاموش کردم. اگر میشد میرفتم طرف رو کتک هم میزدم حتی
ولی کلا خیلی مشکوکه، به چند دلیل که الان حوصله نوشتنش رو ندارم. هر چقدر هم فکر میکنم میبینم اصلا دلم نمیخواد برم سرکار در حال حاضر. فعلا توانایی آشنا شدن با آدمهای جدید رو ندارم.
میشه برام دعا کنید؟ من این روزا خیلی گمم. پشت هم اشتباه میکنم و هیــــــــــــــــــــــــچ کنترلی روی رفتارم ندارم. دارم آسیب میزنم به خودم.
الان از حافظ پرسیدم آیا اوضاع و احوال من روبراه میشه یا نه؟ این اومد:
همای اوج سعادت به دام ما افتد
اگر تو را گذری بر مقام ما افتد
حباب وار براندازم از نشاط کلاه
اگر ز روی تو عکسی به جام ما افتد
شبی که ماه مراد از افق شود طالع
بود که پرتو نوری به بام ما افتد
به بارگاه تو چون باد را نباشد بار
کی اتفاق مجال سلام ما افتد
چو جان فدای لبش شد خیال میبستم
که قطرهای ز زلالش به کام ما افتد
خیال زلف تو گفتا که جان وسیله مساز
کز این شکار فراوان به دام ما افتد
به ناامیدی از این در مرو بزن فالی
بود که قرعه دولت به نام ما افتد
ز خاک کوی تو هر گه که دم زند حافظ
نسیم گلشن جان در مشام ما افتد
زلف آشفته