الان یاد یه ماجرای خنده‌دار افتادم و دارم ریز ریز می‌خندم با خودم. چند سال پیش من و دختر خاله‌م یه تور طبیعت گردی ثبت نام کردیم و باهاشون رفتیم بیرون. توی راه کم کم از گروه جدا شدیم و برای خودمون از یه مسیر دیگه رفتیم. البته بعدش فهمیدیم چه غلطی کردیم. در حالیکه همه داشتن اون بالا توی خشکی حرکت می‌کردن ما دو تا احمق مجبور بودیم از توی رودخونه بریم هیچ راه دیگه‌ای هم نداشتیم که بتونیم بریم بالا. دقیقا تا کمر توی آب بودیم یه جاهایی حتی عمق آب بیشتر هم می‌شد. یکی از پسرای گروه هم پشت سرمون بود. دیگه یه جایی رسیدیم اصلا نمی‌شد جلو رفت. شدت و عمق آب خیلی زیاد بود. یه سنگ خیلی بزرگ اونجا بود باید می‌رفتیم روی اون بعد می‌تونستیم بریم توی حاشیه‌ی رودخونه. اما اون سنگ به خاطر آب سطحش صیقلی شده بود و اصلا نمی‌شد ازش بالا رفت.فکر کنم ارتفاعش حدودا دو متر بود. اون پسره اومد جلو گفت من دستام رو قفل می‌کنم شما برید بالا. منم بعدش یه جوری می‌آم. من در حال تعارف کردن بودم که نه بابا زشته، گناه دارید، اذیت می‌شید که دیدم دختر خاله‌م هنوز جمله‌م رو تموم نکردم رفته اون بالا. با خودم گفتم برای اینکه این طفلک کمتر اذیت بشه، تا دستم رسید به سنگ، خودم رو می‌کشم بالا. مثل وقتی که از استخر می‌خوای بیای بیرون، همونجوری. با کلی خجالت اومدم برم بالا و همین کار رو بکنم که نتونستم خودم رو کنترل کنم و با زانو محکم زدم توی صورت طرف وای از شدت خجالت قرمز شده بودم اونم همینجوری نگام می‌کرد بعد شونزده هزار بار ازش عذرخواهی کردم. دیگه اونم خودش رو کشوند بالا و رفتیم. ما از اون آروم‌تر حرکت می‌کردیم. نزدیک آبشار که شدیم دیدم پسره از زیر آبشار داره دست تکون می‌ده. در واقع داشت بال بال می‌زد. به دختر خاله‌م گفتم وا ببین چه صمیمی شده، منم با یه لبخند احمقانه براش دست تکون دادم بعد دیدم داره به یه چیزی اشاره می‌کنه. نگو صندلش رو آب برده بود داشت به ما می‌گفت براش بگیریم. که تا من بیام بفهمم چی داره می‌گه کلا صندلش رفت دیگه رسیدیم نزدیک آبشار، همه مشغول عکاسی و بازی و بزن و برقص بودن و من و دختر خاله‌م هم از خستگی داشتیم جون می‌دادیم شبیه جنگ زده‌ها بودیم. شبیه اونایی که توی دریا کشتی‌شون غرق می‌شه و تا جزیره شنا می‌کنن. ژولیده، پریشون، خسته و گرسنه. فکر کن یه مسیر خیلی طولانی رو توی آب حرکت کرده بودیم با لباس و کوله‌های خیس و سنگین. دیگه ناهار خوردیم و دو تایی زیر آفتاب خوابیدیم حتی فکر کنم زیر آبشار هم نرفتیم و تا بعد از ظهر جفت‌مون شبیه دو تا جنازه کنار رودخونه افتاده بودیم. موقع رفتن اومدن ما رو بیدار کردن و خیلی خوش گذشت واقعا