امروز یه روز فوق العاده بود. صبح سرپرست گروه کوهنوردی بهم پیام داد و لوکیشن امروز رو فرستاد (همهی اعضای گروه بازنشستهن و تقریبا هر روز میرن کوه.) منم دست از منزوی بودن برداشتم پیام دادم و گفتم حتما میآم. خیلی خوب بود. قشنگ کیف کردما. من این کوهها رو هر وقت از کنارشون رد میشدیم دیده بودم اما فکر نمیکردم خودم یه روزی برم، که امروز رفتم خدا رو شکر. واقعا آدم باید همینجوری باشه وقتی سنش میره بالا. فعال و خوشحال و ورزشکار. فکر کن من که کوچیکترین عضوشون بودم یه جاهایی نفس کم میآوردم ولی عقبدار گروه اجازه ایستادن نمیداد. تا دو ساعت بعد از اینکه اومدیم پایین من همچنان سرفه میکردم. بار اولی بود که اینجوری میشدم. ولی این نفس کم آوردنه برام شیرینه. یا اینکه وقتایی که میرم یه کوه سخت و صبح فرداش بدن درد دارم. برام شیرینه چون نشون میده من از محدودیتی که داشتم یه قدم پام رو جلوتر گذاشتم.
تازه همه هم خیلی باهام خوب و صمیمی برخورد کردن (نمیدونم چرا توی ذهنم ازشون غول ساخته بودم) گفتن چرا بقیه روزها رو نمیآیی؟ گفتم رفت و آمدش یه مقدار برام سخته. گفتن خونهتون کجاست ما خودمون میآییم دنبالت. منم یکم تعارف و اینا کردم. ولی تا نزدیکترین جایی که بتونم خودم میرم که به خاطر من مسیرشون رو تغییر ندن. حالا ببینم چی میشه. ولی جاهای داخل شهر رو حتما خودم میرم.
یه جایی از مسیر یکم سخت شد سرپرست گروه بهم گفت ال دخترم مراقب باش. اون لحظه انقدر احساساتی شدم ولی چیزی بروز ندادم. اصلا آخرین باری که یه صدای مردونه من رو دخترم خطاب کرده باشه یادم نمیآد. قشنگ اون لحظه حس کردم چقدر تشنه شنیدن همین یک کلمه بودم. خلاصه که خیلی خوب بود و اینکه میگم امروز یه روز فوق العاده بود. به خاطر همین بود که شنیدم یکی بهم گفت دخترم. شاید حالا که دارید اینجا رو میخونید چیزی که نوشتم به نظرتون احمقانه بیاد. خودمم با اینکه توی ذهنم برام یه حس قشنگ بود اما وقتی نوشتمش گفتم خب که چی؟ و به نظر خودمم احمقانه اومد حتی:|
خب دیگه، خیلی خستهم و متاسفانه امشب نمیتونم گرههای روحی و روانی و عقدههای درونیم رو اینجا باز کنم و شرح و بسط بدم
وقتی هم رسیدم خونه از شدت خستگی جلوی بخاری خوابم برد. که عمهم فکر کرد دارم شوخی میکنم:||||||| اومد بیدارم کرد و بهم گفت ساعت خواب! الان چه وقت خوابیدنه؟! :||||| وای دوست داشتم خودم رو رنده کنم اون لحظه. فکر نمیکرد من واقعا خواب باشم. البته بعد از این که بیدارم کرد و فهمید واقعا خواب بودم هم معذرت خواهی نکرد و خیلی طبیعی رفت با مامانم صحبت کرد (حریم خصوصی:10/10) :|||||
زلف آشفته