دستهایم را در باغچه می کارم سبز خواهم شد
عمومی
حواست هست چقدر شعر به حساب خاطراتمان بدهكاري ؟؟ عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه پنهان کردن قلبی است که به اسفناک ترین حالت شکسته است. عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه نداشتن شانه های محکمی است که بتوانی به آن تکیه کنی و از غم زندگی برایش اشک بریزی. عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه ناتمام ماندن قشنگترین داستان زندگی است که مجبوری آخرش را با جدایی به سرانجام برسانی. عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه به دست فراموشی سپردن قشنگ ترین احساس زندگی است. یاد گاری یادتون نره بفهمی تنها چیزی که برات مونده یه دل سوخته است ونیشخندی که سوزانندگانت حواله وجودت می کنن خیلی سخته وقتی صادقانه دل ببندی بعد بفهمی اونی رو که بهش دل بسته بودی یه سراب بوده و بس. خیلی سخته که خیال کنی خیلی ها دور واطرافتن و بعد ببینی همش خیالات بوده و تنهاییی، تنها یار و همدمی بوده که در تو حلول یافته کاش کسی به خاطرعشق تو رو تحقیر نمیکرد کاش این آدما بعد ازمرگت دلتنگت نمیشدن و کاش گلهای دسته دسته سر قبرت ، در زنده بودنت هدیه احساسشون بود . اگر همه در زنده بودن به فکر هم میبودن هیچ وقت دیر نمیشد واقعا ، ناگهان چقدر زود دیر میشود... زمزمه های دلتنگی... خدایا،وقتی جهان هستی با ان عظمتش و ستاره ها با میلیاردها عبادتشان در محضر تو سر افکنده اند من چگونه تو را بسرایم؟ خدایا ،خسته ام درمانده در گذره عمر! راه گریزی برایم نمانده است جز چنگ زدن به رشته پر محبت تو رهایم مکن می دانم از کثرت گناهان عرق شرم از پیشانیم جاری می شود اما به من گفته اند تو خیلی مهربانی خدایا،در این تنهایی و در اوج نیاز بگذار برای تو بمانم و نیازم را برای تو بخوانم جز راهی که تو نشانم دادی صراط مستقیمی نمی یابم من غریبه نیستم و ناله هایم با تو از سر حسرت و گناه است شعرهایت را گم کرده ام و دستانی را که سایبانم بو د ، نمی بینم تنها پناهم در این وادی وحشت تویی به اسمانت سوگند می میرم اگر به فریادم نرسی در این ظلمت، پروانه ی وجودم را به باغ یادت پر می دهم مرا سیراب کن از مهر بی پایانت شیشه ی عطر شکسته روی میزم مرا به دنبال تو اتاق به اتاق کشاند ... از عطر بودن هایت ، که مدت ها خانه را برایم قتله گاه میکند بگذریم! نمیخواهم عادت بهانه ی احیای خاطراتمان را بگیرد ... وقتی روی صندلی آخر اتوبوس به زن کناری میگفتم کاش باران ببارد نمیدانستم سوز دلتنگی هایم تهران را سه شب بارانی میکند دلم برای تپش های قلبت تنگ شده، انتظارم را تمام کن قبل از اینکه روی صندلی آخر مترو آرزوی زلزله کنم ... به گزارش ایران دیپلماتیک به نقل از برنا، در حالی که رسانه های انگلیس
تلاش می کنند ازدواج شاهزاده این کشور با "کیت میدلتون" را مراسمی جهانی
جلوه دهند و از زوایای مختلف آن را حائز اهمیت نشان می دهند، حقایق پشت
پرده درباره سرنوشت موهوم عروس پیشین ملکه انگلیس بر این ازدواج هاله ای از
غم می کشد. دیانا فرانسس اسپنسر که در اوج جوانی در سن 36 سالگی در حادثه رانندگی
در پاریس جان باخت، در روز عروسی اش هم خوش بخت نبود. این زن در ماه عسل
بود که از حضور پنهانی معشوقه همسرش در زندگی خود خبر دار شد. دیانا که
بهخاطر فعالیت های عام المنفعه محبوبیت زیادی در انگلیس و حتی دیگر کشورها
داشت، علیرغم داشتن 2 فرزند پسر به نام های ویلیام و هری نتوانست سنگینی
ازدواج دروغین خود با شاهزاده چارلز را تحمل کند. این فراز و فرودهای زندگی دیانا موجب شد مرگ وی نیز بار دیگر دامن
خانواده سلطنتی انگلیس را بگیرد، به طوری که برخی منتقدان تصادف وی را عمدی
توصیف کردند و مخالفت اولیه ملکه الیزابت با تدفین رسمی وی به محبوبیت او
در انگلیس لطمه جدی وارد کرد. با این وجود انگلیسی ها هنوز نتوانسته اند از محبوبیت دیانا چشم پوشی
کنند و پرنسس کیت جوان آشکارا تلاش می کند خود را شبیه به او جلوه دهد.
با من
در دستهای تو
آیا کدام رزمز بشارت نهفته بود ؟
کز من دریغ کردی
تنها
تویی
مثل پرنده های بهاری در آفتاب
مثل زلال قطره بباران صبحدم
مثل نسیم سرد سحر
مثل سحر آب
آواز مهربانی تو با من
در کوچه باغهای محبت
مثل شکوفه های سپید سیب
ایثار سادگی است
افسوس آیا چه کس تو را
از مهربان شدن با من
مایوس می کند؟
شاید دگر درخشش خود را
و کهکشان پیر گردش خود را
از یاد می برد
و هر گیاه
از رویش نباتی خود
بیگانه می شود
و آن پرنده ای
کز شاخه انار پریده
پرواز را
هر چند پر گشوده فراموش می کند
آن برگ زرد بید که با باد
تا سطح رود قصد سفر داشت
قانون جذب و جاذبه را در بسط خاک
مخدوش می کند
آنگاه
نیروی بس شگرف مبهم نامرئی
نور حیات را
در هر چه هست و نیست
خاموش می کند
وقتی تو با منی
گویی وجود من
سکر آفرین نگاه تو را نوش می کند
چشم تو آن شراب خلر شیرازست
که هر چه مرد را مدهوش می کند
اگر شما بودید کدام یک از اینها را انتخاب میکردید: چند بسته کوچک جایزه ارزانقیمت یا یک جایزه بزرگ و خیلی گرانقیمت؟!
خیلیها فورا دومی را انتخاب میکنند. حق هم دارند! آنها میگویند جوایز
کوچک و کمارزش فقط برای مدت کوتاهی آدم را شاد و سرحال نگه میدارند. بعد
از آن دیگر مثل روز اول انرژیبخش و نشاطآور نیستند. اما جایزههای بسیار
بزرگ و گرانقیمت همیشه ارزش خود را حفظ میکنند. در واقع به خاطر ارزش
بالایی که دارند کاری میکنند که قدر و قیمت صاحبان آنها نیز بالاتر رود.
ولی هستند کسانی که قید جایزه بزرگ را میزنند و جوایز کوچک و کمقیمت را
فقط به خاطر اینکه زودتر به دست میآیند، با وجود موقتی بودن ترجیح
میدهند. آنها شبیه معتادانی هستند که قادر نیستند لذت حاصل از چند ساعت
ورزش و بدنسازی در هفته و اندام زیبای حاصل از آن را به مرور زمان درک کنند
و در عوض متوسل به مواد مخدر مدهوشکننده میشوند تا به قیمت از دست دادن
زیبایی و ریخت انسانی خود، چند لحظهای در فکر و ذهن مدهوش خویش، لذتی گذرا
و در واقع بدعاقبت را تجربه کنند.
شاید بگويید نشان این آدمهای سادهنگر و کمخرد را فقط در بین علاقهمندان
مواد افیونی و دودی میتوان یافت، اما حقیقت این است که خیلی از آدمهایی
که به ظاهر سالماند و حتی دارای مدارج بالای علمی هم هستند، به وقت انتخاب
اسیر احساس و هیجان و دچار سردرگمی میشوند و بیشتر اوقات پیروزی در چند
نبرد موقتی و دمدست را به بهای شکست در جنگی بزرگ ترجیح میدهند و اتفاقا
نه تنها متوجه خبط و خطای خود نیستند بلکه لجوجانه و با تعصبی کورکورانه،
این روش اشتباه و نادرست خود را ادامه میدهند.
راه سوم این شماره به همین اشخاص اختصاص دارند. به آنهایی که شیرینی
کمدوام کیکهای قندی را به قیمت ابتلا به بیماری قند و دیابت میپذیرند و
با این وجود حتی لحظهای، از دلهبازی و ناخنکزنی به شیرینیهای مضر و
آسیبرسان جان و جسمشان دست برنمیدارند. آنها مصداق کامل کسانی هستند که
قابلیت تشخیص ارزش لذتها و شادیها را از دست دادهاند و نمیتوانند تشخیص
دهند که برنده شدن در چند نبرد کوچک هرگز به اندازه پیروزی در جنگ بزرگ و
سرنوشتساز، تعیینکننده و ارزشمند نیست.
نمونه اشخاصی که راه سوم این شماره در مورد آنها صدق میکند را میتوان همه
جا دید. دانشآموزی که تماشای فیلم و کارتونهای تکراری را به خواندن و
مرور درس مدرسه ترجیح میدهد و مردودی و نمره پايین پایان سال را فدای خوشی
موقتی و گذرا و بیارزش تماشای فیلم و سریال میکند، از جمله کسانی هستند
که برنده شدن در چالشهای هیجانی کوچک را به باختن در کنکورهای بزرگ زندگی
خود ترجیح میدهند.
عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه گذاشتن سدی در برابر رودیست که از چشمانت جاری است.



پرنسس دایانا، مادر شاهزاده ویلیام و عروس پیشین ملکه انگلیس که این
روزها حلقه او در دستان کیت جوان هم نادیده گرفته می شود، برای ملکه
انگلیس زن پر دردسری به شمار می رفت.

ملکه انگلیس به زودی متوجه شد عروسش به بیماری روحی خطرناکی به نام "بولیمیا نروسا" مبتلا شده و حتی دست به خود کشی نیز زده است.
تا
این که سرانجام دیانا از سال 1992 عطای خانواده سلطنتی انگلیس را به
لقایشان بخشید و در سال 1995 در یک برنامه تلویزیونی از مشکلات درونی این
خانواده پرده برداشت و از چالرز طلاق گرفت.

کیت
مدیلتون عروسی که امیدوار است بخت روشن تری از مادرشوهرش داشته باشد، در
حالی که به کلید اصلی طراحی مد در انگلیس تبدیل شده سعی می کند با تقلید از
دیانا خود را مردمی نشان دهد و با پوشیدن لباس های ساده نقش او را ایفا
کند.
| قالب رايگان وبلاگ پيچك دات نت |


